X
تبلیغات
سلام به آفتاب

سلام به آفتاب

شعرها و نوشته های صالح محمد خلیق

شعرهای دفتر «سرود ملّی عشّاق»، اثر صالح محمّد خلیق

ناشر: انجمن نویسنده گان بلخ

نوبت چاپ: یکم

جای چاپ: مطبعۀ مسلکی افغان، کابل

تاریخ چاپ: 1391هجری خورشیدی/ 5691 آریایی جمشیدی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

نارنجک

 

زنگ تلفن همراهم

سنگیست

که زده میشود

بر آبگینة قلبم

انگار

شرنگ شرنگِ زنجیریست

که در فصل سرخ فاجعه

با خطّ تلفن دفتر

در «پُلِ چرخی» بسته میشد

و در «پُلیگون» شکسته ...

حتّا

اگر زنگ تلفن همراهم

آهنگیست

 

* * *

 

تلفن همراه

نارنجکیست

که در دستان مرتعشم

منفجر میشود

ـــــــــــــــــــــــــــ

از این حوالی مسموم...

 

به کدامین مغاره

و به کدامین جنگل باید پناه بُرد

از این حوالیِ مسموم

که آدمیان را جنون گاوی گرفته است،

از گندمزارانش شوکران میروید

و نفت بوی خون میدهد

 

*  *  *

 

به کدامین سیّاره

و به کدامین کهکشان، میتوان راه جُست

راه ناکجا آباد کجاست؟

که در این حوالیِ مسموم

بیکرانه ترین آبی پرواز را

حتّا برای عنقاها

آنفلونزای مرغی تهدید میکند

و بر پاکترین دامنِ عشق

لکة ایدس نشسته است

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

به یادبود روانشاد میر غلام محمّد غبار

 

غبار

 

 

غبار، آینه­یی بود

بلند قامت مغرور سرگذشتم را؛

و خوانشی

به گویش بومی

نبشته­سنگ سرافرازی نیایم را؛

و بیهقی­یی دیگر

که قاتل حسنکهای روزگاران را

به چارسوی خراسان

به دار می­آویخت.

چو سوشیانسی پیر

پس از هزار زمستان

دوباره آتشی افروخت او

                             اوستا را؛

و شاهنامه­یی آورد

شکوه باختر و فرّ آریانا را.

شنو چگونه به شبهای سرد و ظلمانی

تبیره میزند او

                 آفتاب را

و مینوازد شیپور با تمام نَفَس

                                    آزادی را!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

مهرگان

 

بوی می، بوی رزان آید همی

بوی جشن مهرگان آید همی

 

گفته بودی دَور میخواران گذشت

بین که آن پیر مغان آید همی

 

مهرگان همپای جشن رودکی

میگسار و میفشان آید همی

 

این هوا و این فضا گوید که باز

دورة سامانیان آید همی

 

تا که آیین کهن را نو کُنَد

سوشیانس آریان آید همی

 

از دل و از جان پذیرایش شویم

مهرگان چون مِهر و جان آید همی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

زیارت

 

سیراب از عَطَشِ تعظیم

رد شدم

از کنار آن گنبد سبز

 

شسته ترین لحظه­ها را

ریختم

در پشتِ دَرِ دستشوییها

 

در آدینه­ها

خطبه شنیدم

دعای حمله­های خودکُشانه را

 

و در شلوغ آسمانخراشهای خدایگانها

چرخیدم

خانة خدای یگانه را

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

به دخترم نگین آزرمیدخت

 

نگین من

 

نگین من، چه دخت نازنینی!

یگانه دختر بلخ گزینی

 

بهاران میتراود از حضورت

گلِ نازی، گلابی، یاسمینی

 

سراپا عصمت و آزرم و حجبی

تو مثل یک فرشته در زمینی

 

دو دستِ باادب در خدمت استی

اگر می­ایستی، یا مینشینی

 

گهی مانند خواهر، مهربانی

گهی مانند مادر، بهترینی

 

اگر مسرور باشم، شادمانی

اگر اندوهگین باشم، غمینی

 

تو خود گویای خوبیهای خویشی

نمیگویم چنانی و چنینی

 

تو با این جمله خوبیها که داری

سزاوار هزاران آفرینی

 

تو بر انگشتر هر افتخارم

نگینی و نگینی و نگینی

 

دعایت میکنم در هر نَفَس من

که در دنیا و عقبا خیر بینی

ــــــــــــــــــ

 

خطّ سوّم

 

 

های، خود را در خودم گم کرده ام

تا که پیدایم شدی ، گمکرده ام!

 

از شراب چشم دریاییِ تو

گشته ام مست و تلاطم کرده ام

 

تنگ شد دنیای سه بُعدی مرا

رخنه در بُعدِ چهارم کرده ام

 

خطّ سوّم گشته شعرم، نازنین!

تا تو را در آن ترّنم کرده ام

 

دیدی ، آخر منفجر شد قلبِ من

ـ بستۀ عشقِ تراکم کرده ام ـ

ـــــــــــــــــــ

 

خورشید خراسان

 

لبت انجیر خُلم و توت یاقوتیِ خنجان را

خجالت میدهد، دختر! زبانت قند بغلان را

 

روایت میکند صد کهکشان خورشید را چشمت

نگاهت صد خُمستان مستیِ انگور پروان را

 

تو چون نوروزهای آریایی نوربارانی

تو می­آیی و میپاشد نَفَسهایت بهاران را

 

شمالک میشود، عطرِ گل شب­­بوی میپیچد

به یکسو میزنی از ناز تا زلف پریشان را

 

تو را من دوست میدارم، تو را پیش از هزاران سال

ببین، باور نداری، جای جایِ بلخِ ویران را

 

نوشتم در تمام تاقها نام تو را تنها

و از عکس تو کَندم نقش، گلهای هر ایوان را

 

پرستیدم به یاد چشمهایت مِهر را روزی

زمانی رفتم آتشگاه، یادِ آن نگاهان را

 

هزاران سال نوری دُورتر هم، هر کجا باشم

تورا عاشق­ترین استم، تو خورشیدِ خراسان را

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

چشم تو

 

آرام  و سر به زیر و به راه است چشم تو

اما دو چشمه سارِ گناه است چشم تو

 

تا باز میشود، گلِ خورشید میدمد

پیکِ سپیده، پِلکِ پگاه است چشم تو

 

باور بکن که کرده مرا غرقِ غرقِ خود

چرخابِ چشم تو و گواه است چشم تو

 

افیونی و روانی و معتاد گشته ام

من را که کرده است تباه، است چشم تو

 

بسیار خسته ام بنشین رو به روی من

یک دو پیاله چای سیاه است چشم تو

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

لبخند

 

بَرَد تا ناکجای کشفهای تازه لبخندت

غزلهای مرا بخشد فضای تازه لبخندت

 

بزن لبخند ای زن! تا جهان بر من زَنَد لبخند

برایم میدهد حال و هوای تازه لبخندت

 

ز یکسو میزند زخمم نگاه فتنه انگیزت

ز یکسو از نمک بارَد بلای تازه لبخندت

 

جواب «دوستم داری؟» ـ همان «آریِ» دیرین را

به من گوید همیشه با ادای تازه لبخندت

 

بخوانَد سوی خود، بسیار خودمانی مرا هر صبح

پذیرایی کُنَد با شیرچای تازه لبخندت

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 تعبیر خوابهای پریشان

 

لیلا! روال زنده­گی­ام را به­هم زدی

یک سرنوشت تازه برایم رقم زدی

 

خندیدم و گریستم و نوغزل شدم

باران شدی، شگُفتی و از عشق دم زدی

 

زنگم زدی و با نََفَسِ گرمِ گرمِ خود

آتش به میز و صندلی و دفترم زدی

 

یک شهرِ زیرورو شده ام، تا که آمدی

پسکوچه­های تنگِ دلم را قدم زدی

 

تعبیر خوابهای پریشانِ من شدی

گشتی سروده­یی و سر از این قلم زدی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

دوست دارمت

 

... و صفر، نقطه و نقطه،شماره میگیرم

نمیشوی «رُخ» و از سر، دوباره میگیرم

 

صدای نغمۀ نابی که پشتِ خطّ استی

و پرّ و بالی کز این اشاره میگیرم

 

به جستجوی دو ـ سه لحظه خلوتی با تو

ز دیگران دو ـ سه گامی کناره میگیرم

 

هلو ...!، ستاره و مهتاب و هر چه زیبا... را

برای نامِ تو بعد استعاره میگیرم

 

سرودِ تازه نه، بل، «دوست دارمت» را باز

به ات به زمزمه مثلِ هماره میگیرم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

تقویم لیلایی

 

نه جمشیدی، نه کوچی و نه ترسایی­ست تقویمم

بُوَد مبدای آن عشقِ تو، لیلایی­ست تقویمم

 

عسل استند یکسر ماهها و لحظه­ها شیرین

تهی از روزهای تلخِ تنهایی­ست تقویمم

 

نه شنبه و نه یکشنبه و نِی . . . نِی کار و نِی دفتر

هَمَش تعطیل است و جشن­برپایی­ست تقویمم

 

فقط یک لحظة جاویدِ بی­آغاز و بی­انجام

نه سال و ماه و روز و هفته­آرایی­ست تقویمم

 

سَرِ میز و بَرِ دیوار، یا در جیب جایش نیست

که قلبی است و ناپیدا، فراجایی­ست تقویمم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

ترا هر بار میبوسم

 

پَیِ هم «نِی . . .»، چرا این قدر مُحکم میشوی، بانو!

مرا بگذار بوسیدن، مگر کم میشوی؟ بانو!

 

مرا میبینی و گُل میشوی و هدیه­ام، امّا

تو را میبویم و بارانِ شبنم میشوی، بانو!

 

به لب نِی و دلت پُر از تبِ خواهش، سپاس از تو

برایم هر زمان خواهم، فراهم میشوی، بانو!

 

تو را هر بار میبوسم، سپس میخواهمت پوزش

تو با این عادتم معتاد کم کم میشوی، بانو!

 

چو دست دوستی دادیم با هم، روی­بوسیدن

دگر کار خلافی نیست، مَحرم میشوی، بانو!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

تار و  ترانه

 

با رود و با پرنده هماهنگ میشوی

بر خسته­گیِ روحِ من آهنگ میشوی

 

پُر میکنی، پُر انجمن خَلوتِ مرا

تار و ترانة منِ دلتنگ میشوی

 

می­­آیی و گرفته­گیِ خاطرِ مرا

آب و هوای تازة سالنگ میشوی

 

دفتر، نگارخانه شود از حضورِ تو

تا واردِ ادارة فرهنگ میشوی

 

با آن که بس صمیمی و یکرنگ با منی

تا دست میدهم به تو، یک­رنگ میشوی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دیدار

 

در اتاقم نشسته­ام تکِ تک

میزنی، نازنین! به در تک­تک

 

چشمِ من روشن، آمدی، تابید

آفتاب از کدام سوی اینک؟

 

لحظه­یی خیره میشَوِیم به­هم

گوییا میکنیم چشم­بَرَک

 

میمکم روی گندمیِ تو را

تا که باهم شویم نان و نمک

 

دوست میدارِیَم؟ یگانه­ترین!

میشمارم، جواب دِه! سه، دو، یک

 

چشم گریان و میزنی لبخند

میشوی آفتاب­بارانک

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

سیزده­بدر

 

گفتی­ام: چیست آخرین اثرت؟

ـ نازنین! شعرِ اوّلین سفرت

 

از کجا تا به ناکجا با من،

منِ سرگشته، کُشته، در­به­درت

 

رَفتنِ مان به جشنِ «سبزه­لگد...»

لحظه­های اثیریِ «چَکرت»

 

راه میرفتی و ستارة بخت

میفشانید زر به رهگذرت

 

سبزه میکرد پهن «پای­انداز»

سبزه میرُست هی به دَور­وبرت

 

سبزه بر رویِ سنگها حتّا

بهرِ گلگشتِ سیزده­بدرت

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

زادروز

 

باز روز اوّل مهر است، مهرانگیز!

سالگرد عشق مان و زادروزت نیز

 

در بهاران حضورت سوّمین بار است

سالِ من نو میشود از اوّل پاییز

 

دادمت روزی گل سرخ دلی، امّا

نیست حتّا اینچنینم هدیه­یی ناچیز

 

از سرود تازة خود دسته­یی صدبرگ

تحفه می­آرم که بزمت را کُنم گُلریز

 

میزبانت میشوم در ساحل آمو

است اگر دشوار باتورفتنِ شاندیز

 

«گُل کُنی» تا با نسیم گرمِ انفاست

میگذارم شمعِ عمرم را به روی میز

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

اشتباهِ عاشقی

 

راه­اندازی نمودی کارگاه عاشقی را                        

تا بیاموزی برایم رسم و راه عاشقی را

                        

دانش­آموزت شدم تا جا دهی در مغز ـ مغزم

حسِّ خوب و پاک و شیرینِ گناه عاشقی را

 

از پیامدهای آن میدانم، اماّ دوست دارم

تا کنم تکرار و تکرار اشتباه عاشقی را

 

عشق ورزم با تو آن اندازه، تا آخر برآرم

از دلِ این عاشقی یکروز آه عاشقی را

 

تا به شام عمرِ خود خواهم تنفّس کرد، لیلا!

آن هوای تازه و عطرِ پگاه عاشقی را

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

رایانه

 

تو با رایانه سرگرمی و من سرگرم دیدارت

 نمیخواهم که بردارد تََرَک آرامش کارت

 

نوازش میدهی هر دکمه را و رویِ رایانه

سرودِ مِهر، تنها، میتراود از نوشتارت

 

نوازش میدهی هَی دکمه­ها را با سرانگشتان

نمیدانم که آیا میرسد کی نوبتِ یارت؟

 

سری زن کلبة «وبلاگِ» این دیوانه­ات را هم

به روزم با سرودِ تازة گلبرگِ رخسارت

 

اگر هم داشتی فُرصت، برای لحظه­یی بنشین

نثارم کُن «نگاه»ات را و گپهای گهربارت

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

 

دل­ناگفته­ها

 

میدهد چشمت چراغ سبز سویم

میشگوفد باغ سرخ آرزویم

 

است میگویی بِه از پهلو نشستن

مینشینی باز، رؤیا! رو­به­رویم

 

زیرِ بارانِ بهاریِ نگاهت

میزنم دل را به دریا تا بگویم:

 

 کرده­ای برپا چه طوفانی از آتش

در دلم ، حتّا اگر سوزد گلویم

 

واژه­های رویِ دنیا را برایت

در میان چشمه­سار شعر شویم

 

شامها تا صبحها چون «بامداد»م

صبحها تا شامها هم «شاملو»یم

 

 شرحِ خاموشیِ دل­ناگفته­ها را

قالبی نو، نه، زبانی نو بجویم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

خط سرخ

 

مینویسم چکامه با خط سرخ

خو گرفته­ست خامه با خط سرخ

 

بسمِهِ سبز و بعد ازآن نقطه،

نقطه، نقطه، ادامه با خط سرخ

 

استوارم به عهدِ خود همچون

پیروانِ اسامه، با خط سرخ

 

بگذرم، هر قَدَر که بگذارند

سَرِ راهم علامه با خط سرخ

 

خبرِ عشقِ ماست داغترین

توی هر روزنامه با خط سرخ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

خوب نیست

 

گفتی که عاشقی مکن، این کار خوب نیست

رسواشدن به کوچه و بازار خوب نیست

 

کم کن به من نگاه، در انظار دیگران

این خیره­خیره دیدنِ بسیار خوب نیست

 

میترسم از زبان­زدِ مردم­شدن، «خلیق»!

از من مگیر نام در اشعار، خوب نیست

 

این حرفها درست...، مگر نیست دستِ من

تا دست برکشم، دگر اصرار خوب نیست

 

بد نیست اندکی به مدارا عمل کنی

این روزها که حالِ منِ زار خوب نیست

 

آهنگِ جان­نواز و روانپرور است و مست    

تکیه­کلامِ خوبِ تو، ای یار! ـ  «خوب نیست»

 

در اقتفای تکیه­کلامِ تو، در غزل

من هم ردیف ساختم این بار «خوب نیست»

ـــــــــــــــــــــ

 

برفی

 

دیر شد، کَی یارِ جانم میشوی

رهسپارِ آشیانم میشوی

 

با پیامی گرم کردی برفی­ام

مژده دادی میهمانم میشوی

 

در زمستانی­ترینِ لحظه­ها

آفتابِ مهربانم میشوی

 

اوّل خردادماه است و هنوز

میهمانم کَی ندانم میشوی؟

 

چارِ عصر، امروز با شیرِ یخی

گشته­ است آماده خوانم، میشوی؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

رقص ماهیهای دستانت

 

 

رَخت شویی، آسمان طشتِ پرآبت میشود

ابر کف می­آوَرَد موجِ حبابت میشود

                       

در تمنّای نوازشهای دستانت، صنم!

خرمن گُل روسری، سبزه جرابت میشود

 

رقص ماهیهای دستانت تماشاکردنی­ست

شادمانی بخشِ هر مست و خرابت میشود

 

تا رسانَد دست بر دامان پاک و شسته­ات

تار و پودِ روح و جانِ من طنابت میشود

 

تا بنوشد آبِ لای پیرهنهای تو را

ماه حتّا نیمه­شبها آفتابت میشود

 

جشن بیرقهای رنگین رها در بادها

برگزار از تکّه­های جامه­بابت میشود

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

خودسوزی

 

در این حوالیِ مسموم هر چه آموزی

نمیشود که کُنی زنده­گیِ امروزی

 

نسیم نور و رهایی نمیوزد، بانو!

 به سوی پنجره تا چند چشم میدوزی

 

سیاهی است و سیاهی، نمیتوانی رفت

اگر هزار هزار آفتاب افروزی

 

  من از همان یکمین روزِ عشق میگفتم 

که بسته است به روی تو راهِ پیروزی

 

ببین که رابعه گشتن هنوز ممنوع است

رگت بُرند اگر مِهر در دل اندوزی

 

ولی تو پر زدی و بال همچو ققنوسی

میان اینهمه آتشفشانِ کین­توزی  

 

و قسمتت به گمانم که از همان آغاز

به سانِ دخترِ خورشید بود خودسوزی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

مینویسم

 

باز هم امشب تو را چون شعر و «ناول» مینویسم

باز هم تنها تو را ای ماه کابل مینویسم

 

مینویسم، میزنم خط، مینویسم، میزنم خط...

نی، دگر بس ـ بر خدا بادا توکُّل ـ مینویسم

 

با خط سوّم، زبان بیزبانی هم که باشد

هرچه بادا باد، دیگر، بی­تأمّل مینویسم

 

نی، ولی میترسم از رسواشدن مثل همیشه

گرچه چندم بار شد پیچیده ـ در کُل ـ مینویسم

 

خوب، پس «گُل» میکُنم نام تو را تا کس نداند

جای آن در برگها ـ سه نقطه، نی ـ «گُل» مینویسم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

هشدار

 

نمانده حوصله، کاری خلاف خواهم کرد

میان جاده تو را اختطاف خواهم کرد

 

چو دیو میبرمت دُورِ دُورِ دُور، پری!

حصار، دَور تو از کوه قاف خواهم کرد

 

به دَورِ قلعه سپس هفت خوان و در هر خوان

هزار خوان دگر را مضاف خواهم کرد

 

هزار رستم اگر بر رهایی­ات آیند

بدون دلهره تنها مصاف خواهم کرد

 

اگر نیاز به یاری شود، فقط با مرگ

برای داشتنت ائتلاف خواهم کرد

 

برای بار پسین باز میدهم هشدار

که نیست آنچه که گفتم گزاف، خواهم کرد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کتاب عشق

 

کتاب عشق را همواره میخوانی و میخوانی

ولی آیاتِ حتّا مُحکماتش را نمیدانی

 

کتاب عشق را شاید فقط از روی سرگرمی

نمیخوانی و تنها مینمایی برگ­گردانی

 

بخوان، لیلا، به نام حضرت دل با حضورِ جان

کتاب عشق را، تا یاد گیری­اش به آسانی

 

بخوان، لیلا، کتاب عشق را تکرار در تکرار

که تا خود کاملاً یک روز مجنونی شوی ثانی

 

بخوان آن قدر تا گردد دَمت گرم و زنی آتش

کتاب عشق را و خویش را، چون من شوی فانی

 

الفبای کتاب عشق را تا آشنا گردی

بکُن مجموعه­ی شعرِ مَرا یک بار روخوانی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

آنسوی دریاها

 

دل خود را به دریا میزنم، ای دختر دریا!

اگر شد میبرم آخر تو را آنسوی دریاها

 

مپرس، ای ماه جابلقایی! از راه و از آهنگم

نمیدانم کجایت میبرم، شاید به جابلسا

 

از این جایی که ایما و نگاهی هم گناهی است

به آن جایی که عشق و عاشقی کاریست بی امّا

 

نشینم چشم در چشمت به هر میخانه­یی بی­ترس

بگردم دست در دستت سرِ هر جاده بی­پروا

 

برایت هر شبی دیوان شعر تازه­یی­ گویم

و در هر شعرِ خود گیرم بدون شرم نامت را

 

اگر هر شب شَوی دریای مَی، از تشنه­کامیها

تو را تا بامدادان تا به آخر سر کشم، مینا!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

سرود ملّی عشّاق

 

حکایت من و تو چاق میشود روزی

زبانزد همه آفاق میشود روزی

 

حکایت من و تو استعاره­یی از عشق

بدون شبهه و اغراق، میشود روزی

 

مقام عاشقیِ آفتابیِ من و تو

نماد روشن اشراق میشود روزی

 

برای زینت هر کاخ، نام هر دوی مان

نوشته بر سرِ هر تاق میشود روزی

 

و فی­البدیهه ترین شعر عاشقانۀ من

سرود ملّی عشّاق میشود روزی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

گشنه­چشم

 

تو میزبان بشوی و بگستری خوانت

فرشته­گان خدا میشوند مهمانت

 

تو راست مائدۀ آسمان بی­پهنا

و مهر و ماه و تمام ستاره­گان نانت

 

تو میزبان بشوی، روحِ من برآرد دست

که تا درازکُند سوی خوانِ الوانت

 

بُرید خواهد جای ترنج دستش را

اگر که گردد همسفره ماهِ کنعانت

 

چه دست خواهد دادش؟ اگر که جام میی

کنی به سوی کسی پیشکش به دستانت

 

به ویژه این که به ناگاه دست­پختت را

تعارفی بکنی از کمال احسانت

 

* * *

 

چه وقت باشد؟ تا برگ دعوتی از تو

رسد به من، به منِ گشنه­چشم و حیرانت

 

که جرعه جرعه بنوشم شراب چشمت را

که لقمه لقمه خورم نان روی تابانت

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

نگاه گرم تاجیکانه

 

گُل من! مشرب بیگانه داری

که میسوزم، ولی پروا نداری

 

چرا پس با تمام سردمهری

نگاه گرم تاجیکانه داری

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

روز عاشقان

 

از اینجانب، رفیق بی نشانت

از این دوری درود بیکرانت!  

 

شب است و شب تمام عمرِ عشاق

 مبارک باد روز عاشقانت!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

 

جای تو خالی

 

نمیبینم ترا در این حوالی

چطوری؟ نازنینم! در چه حالی؟

 

من و میخانه­ها و شبنشینی 

به پشت میزِ من جای تو خالی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــتتت

 

خورشید زمستانی

 

تو تاجیکی، مگر نرمی نداری

خواص دخترغرمی نداری

 

چو خورشید زمستانی، عزیزم!

 درخشانی، ولی گرمی نداری

ـــــــــــــــ

 

بزم شعر و موسیقی

 

به پای صحبتت بودن چه زیباست!

که بزم شعر و موسیقی سراپاست

 

سخنهایت سرود مولوی اند

و آواز تو آواز شکیلاست

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سالگرد

 

فضا آگنده از ساز و نوا است

به هر سو شادمانی­یی به پا است

 

درخت و باغ و گُل رقصند باهم

که جشن سالگرد «ساینا» است

ــــــــــــــــ

صبحانه

 

به دنیا نیست چون من چشم­سیری

 که میباشد مرا صبحانه  دیری

 

 از آن سرخ و سفید، آن گونه و روی

مربّای اناریّ و پنیری

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

عکس

 

چه سان مانَد، بگو! پوشیده رازم؟

امان از عکست، ای بانوی نازم!

 

که هر جای اتاقم نقش بسته­ست

به دیوار و در و بر جانمازم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

 آرایش

 

قدت چون سرو آزاد است، لیلا!

رُخت چون گُل، تر و شاد است، لیلا!

 

به آرایش نیازت نیست هرگز

که حُسن تو خداداد است، لیلا!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

ببوسم

 

نمان تا چشم مستت را ببوسم

لبان مَی­پرستت را ببوسم

 

ولیکن دستِ کم بگذار، رؤیا!

که رویت را و دستت را ببوسم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

ولی چشمان تو گویند...

 

الا لیلا، الا دخت مزاری!

اگر چه بر زبانت نیست «آری»

 

ولی چشمان تو گویند این را:

که بی اندازه من را دوست داری

ـــــــــــــــ

 

با تو بودن و نبودن

 

نبودن با تو یک لحظه­ست دوزخ

نه، بودن نیز دشوار است، آوخ!

 

هزاران بوسة گرم از لبانت

اگر گیرم، نمیگردد دلم یخ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

شعر تازه

 

هلو، بشنو! برایت باز شعر تازه­یی دارم

چطوری؟ من که دردِ عشقِ بی­اندازه­یی دارم

 

به شعر من بخوان، نِی حافظ شیراز، فالم را:

چرا هستیِ پاشیده زهم شیرازه­یی دارم؟

 

به شعر عشقیِ من میکنند آغاز محفل را

به بزم عاشقان نام بلندآوازه­یی دارم

 

تشکّر! پُرهیاهو ساختی­اش، گفته­ات بودم:

دلی چون خانقاهِ بی در و دروازه­یی دارم

 

هنوز آخر نگردیده گپم، مگذار گوشی را

فقط بیدارخوابِ دیشبم، خمیازه­یی دارم 

 

ــــــــــــــــــــــ

 

سخن عشق

 

از چه چنین سرد و عبوسی؟ بگو!

نیست اگر حرفِ خصوصی، بگو!

 

است اگر از عشق سخن،پس یکیست[1]

فارسی و پشتو و روسی، بگو!

 

قلب من آتشکدۀ مِهر تست

میشنوم، دخت مجوسی، بگو!

 

روز زن است و من و تو رو به رو

بوسه زنم، یا میبوسی؟ بگو!

 

وعدۀ دیروزی گلگشت بس!

مژدۀ فردای عروسی بگو!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

صبحِ هفتِ فروردین

 

باغ آرزویم را مرغ حق سرود آمین

پرجوانه و گّل شد صبحِ هفتِ فروردین

 

چند بار آهسته «چیغ میزنم» گفتی

 لیک باز این دست و آن خشونت شیرین

 

از من آن همه اصرار، آن هزار پررویی

  از تو آن تقلّای باادا و باتمکین

 

با بلوغ گلباغِ حُسن تو درافتادم

هی به مثل زنبورِ انگبین شدم گلچین

 

تا که یافت آمیزش با دَمت نفسهایم

من به زنده­گی دیگر کاملاً شدم خوشبین


 



[1] ـ یکیست ترکی و تازی در این معامله، حافظ!

حدیث عشق بیان کن به هر زبان که تو دانی!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم فروردین 1393ساعت 14:17  توسط صالح محمد خلیق  | 

نارنجک

 

زنگ تلفن همراهم

سنگیست

که زده میشود

بر آبگینة قلبم

انگار

شرنگ شرنگِ زنجیریست

که در فصل سرخ فاجعه

با خطّ تلفن دفتر

در «پُلِ چرخی» بسته میشد

و در «پُلیگون» شکسته ...

حتّا

اگر زنگ تلفن همراهم

آهنگیست

 

* * *

 

تلفن همراه

نارنجکیست

که در دستان مرتعشم

منفجر میشود

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم فروردین 1393ساعت 14:9  توسط صالح محمد خلیق  | 

سفرنامۀ صالح محمّد خلیق

از بلخ تا قونیّه

در آنکارا و قونیّه: من، صالح محمّد خلیق، همراه با محمّد صادق عصیان و عبدالوهّاب مجیر، دو تن از شاعران بلخ، از 15 تا 27 دیماه سال 1392 سفر فرهنگی‌یی داشتیم به کشور دوست، جمهوری ترکیّه. صبح روز یکشنبه از فرودگاه بین‌المللی مولانا جلال‌الدّین محمّد بلخی توسّط هواپیمای ترکش ایرلاین شهر مزار شریف را به آهنگ استانبول ترکیّه ترک گفتیم و پس از 5 ساعت پرواز به فرودگاه بین‌المللی اتاترک در استانبول به زمین نشستیم. وقت ترکیّه دو و نیم ساعت عقب‌تر از وقت کابل است. راهنمای ما در این سفر آقای محمّد بیگ، یک تن از آموزگاران دبیرستان افغان ـ ترک شهر مزار شریف بود. از فرودگاه توسّط قطار زیرگذر به ترمینال ماشینها آمدیم و توسّط اتوبوس به سوی قونیّه، که آرامگاه مولانا در آن موقعیّت دارد، رهسپار شدیم. از پل مشهوری که دو بخش اروپایی و آسیایی استانبول را با هم وصل میسازد گذشتیم و پنج ساعت بعد به آنکارا، پایتخت ترکیّه رسیدیم. در آنکارا درنگ کوتاهی داشتیم. شهر آنکارا بعد از استانبول دومین شهر بزرگ ترکیّه است و 4319167 نفر جمعیّت دارد و از مراکز دیدنی آن آرامگاه آتاترک و برج گردان‌خرید آتاکوله را نام میبرند.

سپس به حرکت خود به سوی قونیّه ادامه دادیم و سرانجام پس از ده ساعت راه‌زدن در نیمه‌های شب به قونیّه رسیدیم. یک تن از استادان ترکی به نام محمّد عیسی با خودرَوِ خود ما را از ترمینال به اقامتگاه‌مان که خوابگاه یک مکتب خصوصی به نام «مروه بویوک کویونجو» بود انتقال داد.

به روز  15 دی پس از صرف صبحانه، از بخشهای گوناگون این دبیرستان دیدن کردیم و در نزدیکیهای پیشین همراه با عصمت، راهنمای بخش گردشگری قونیّه، به آرامگاه مولانا جلال‌الدّین محمّد بلخی، شاعر و عارف نامدار سدۀ هفتم هجری مهتابی، رفتیم. بر سر رواق درِ ورودی ساختمان آرامگاه به خط و زبان فارسی نوشته بود: «یا حضرت مولانا». و نیز در زیر آن به خط فارسی این بیت نقش بسته بود:

کعبت‌العشّاق باشد این مکان

هر که ناقص آمد این جا شد تمام

 در دست راست داخل آرامگاه، گورهای حسام‌الدّین چلبی و مریدان مولانا دیده میشوند و در همین ردیف در زیر گنبدی طلاکار، مقبرۀ خود مولانا جلال‌الدّین محمّد بلخی و در دو طرف آن مقبره‌های سلطان‌ولد (فرزند مولانا) و سلطان‌العلما بهاء‌ولد (پدر مولانا) واقع اند و در روبه‌روی دهلیز صحن اندرونی گورهای نزدیکان دیگر مولانا قرار دارند. در گوشه و کنار درون ساختمان اصلی، جبّه‌های متعلّق به مولانا، کلاههای شب‌پوش مولانا، کهنترین نسخه‌های مثنوی معنوی، مجالس سبعه و دیوان کبیر و همچنان اشیا و اجناس قدیمی دیگر در داخل محفظه‌های شیشه‌یی چیده شده اند. محراب مسجد و منبری که مولانا از آن جا به ارشاد میپرداخت نیز در همین جا موقعیّت داشتند. در فضای آرام آرامگاه نوای نایی طنین‌انداز بود. در مقابل ساختمان اصلی آرامگاه، 18 حجره و چله‌خانه‌ها و آشپزخانه دیده میشدند که در داخل هر کدام آنها تندیسهایی از انسانهای عصر مولانا با پوشاک ویژۀ همان روزگار در حال طی مراحل سلوک صوفیّه، رقص سماع و نواختن دف و نای و پختن و خوردن غذا؛ و همچنان اجناس و آثار تاریخی‌یی نیز به نمایش گذاشته شده بودند.

بعداً از یک فرهنگستان قرآن به نام «حسن و حسین» در حالی دیدن کردیم که از سوی آقای عبدالقدیر، استاد زبان عربی آن فرهنگستان، در بارۀ هر بخش معلومات داده میشد.

سپس به دانشگاه مولانا آمدیم. این دانشگاه دارای 6 دانشکده و 3600 دانشجو از 52 کشور جهان است. در آغاز به دفتر آقای اورهان بن مسؤول روابط خارجی  آن دانشگاه رفتیم و همراه با او از کتابخانه، سالونهای همایشها، سینما و ورزشگاه سرپوشیدۀ آن دانشگاه دیدن کردیم.

در شهر قونیّه همچنان از آرامگاهی منسوب به شمس تبریزی نیز دیدن کردیم که در درون مسجدی در حاشیۀ باختری آن موقعیّت داشت. به گفتۀ راهنما، قونیّه مجموعاً 2 میلیون و 200 هزار نفر جمعیّت دارد که از جمله یک میلیون نفر در خود شهر قونیّه زنده‌گی میکنند. قونیّه یکی از 5 شهر بزرگ ترکیّه است که از نگاه اقتصادی و کشاورزی جایگاه خاصی دارد. در این شهر صنایع ماشین‌سازی وجود دارد و به همین گونه ماشینهای کشاورزی تولید میشوند. قونیّه دارای 3 بیمارستان و 12 دبیرستان با هفت هزار دانش آموز است.

در بورسا: شام روز 16 دی از ترمینال راه آهن «گار» با قطار سریع‌السّیری شهر قونیّه را به آهنگ شهر بورسا ترک گفتیم. دو ساعت پس به «اسکی‌شهر» رسیدیم و از آن جا توسّط اتوبوس به سفر خود به سوی بورسا ادامه دادیم تا سرانجام در نیمۀ شب به آن شهر رسیدیم و در خوابگاه دبیرستان «نیلوفر» واقع در حومۀ این شهر اقامت گزیدیم. صبح آن روز با ماشین، پس از پیمودن چندین کیلومتر راهی پر خم و پیچ به یک محلّ کوهستانی خوش آب و هوا و پوشیده از جنگل در حومۀ شهر بورسا در رستوران سنّتی‌یی در کنار یک درۀ تنگ که آبشاری زلال از دل صخره‌های آن سرازیر بود رفتیم و صبحانه صرف کردیم. بعداً در بخش مرکزی شهر بورسا به آرامگاه عثمان غازی، نخستین خلیفۀ سلسلۀ عثمانی را رفتیم. این آرامگاه بنای قدیمی باشکوه و صحن گسترده‌یی داشت و در یک بخش بلند شهر واقع بود. از صحن پشت ساختمان آرامگاه، بیشترین بخشهای شهر قابل دید بود و گردشگران با دوربینی که در آن جا نصب بود از آن جا به تماشای شهر میپرداختند.

سپس به مسجد جامع بزرگ و تاریخی یی به نام «اُولُو» ساختۀ سال 1399 میلادی رفتیم. این مسجد، بسیار بزرگ و باشکوه و دارای گنبدها و رواقهای بلند مرمرین با رنگ آمیزیهای آرامش بخش و ساده و نوشته‌های آیات و احادیث بود. در قسمت وسط داخل ساختمان مسجد، یک استخر دایره‌یی‌شکل قرار داشت که در محیط آن کمربندی از نلها با شیردهنها برای وضوکردن کشیده شده بود. نماز پیشین را در همان مسجد در جماعت گزاردیم. آن مسجد بزرگ پر از نمازگزاران شده بود. در کنار این مسجد بازاری تاریخی و سرپوشیده‌یی به نام «چهارسو» قرار داشت.

سپس به محلّ کوهستانی و پُردرخت دیگر شهر به نام «اینکایا» رفتیم. در این منطقۀ بلند درخت چنار گشن‌بیخ و  بسیارشاخی قامت برافراشته بود که نظر به کتیبۀ چوبی‌یی که در نزدیک آن درخت نصب بود بیشتر از 600 سال عمر داشت. این درخت به بلندای 35 متر و پهنای 3 متر در ارتفاع 920 متر از سطح زمینِ هموار قرار داشت و گردشگران زیادی از آن دیدن میکردند.

از باغ وحش شهر بورسا نیز دیدن کردیم. در این باغ وحش جانورانی چون پلنگ، زرّافه، بوزینه، اشتر، بزهای کوهی، اسپهای کوچک و پرنده‌گانی چون مرغابی، قاز، طوطی و جانوران دیگر در جاهایی معین و مخصوص خود شان در معرض تماشا گذاشته شده بودند. 

 در استانبول: صبح روز 18 دی شهر بورسا را ترک گفتیم و به سواحل دریای مدیترانه آمدیم و توسّط کشتی بزرگی از شرکت کشتی‌رانی «ایدو» از طریق دریا رهسپار بخش اروپایی استانبول شدیم. کشتی سه طبقه داشت. در طبقۀ یکم آن ماشینهای سواری و باربری درآمدند و در طبقه‌های دیگر، مسافران در صندلیها نشستند. در هر طبقه دکانهایی برای عرضۀ خواروبار و نیازمندیهای دیگر و قهوه‌خانه‌هایی نیز وجود داشتند. حرکت کشتی در دل امواج دریا برای ما که نخستین سفر دریاییِ مان بود بسیار دلپذیر بود. سرانجام پس از حدود دو ساعت کشتی ما به کنار آبهای مرمره لنگر انداخت و به ساحل پیاده شدیم. پس از صرف صبحانه در سواحل دریای مرمره در امتداد دیوار قلعۀ بزرگی که موازی با سواحل دریا قرار داشت به حرکت افتادیم. گفته میشد که این قلعه از ساخته‌های دورۀ خلافت عثمانیان بوده است. به همین گونه قدم‌زنان به نزدیک مسجد مشهور ایاصوفیه رسیدیم.

استانبول در کنار تنگۀ بسفر و دریای مرمره قرار دارد و تنها شهر بزرگ جهان است که در دو قارۀ آسیا و اروپا واقع شده است و از نگاه تعداد گردشگران خارجی سومین شهر سیاحتی جهان به شمار میرود. بندر طبیعی «شاخ طلایی» یا «خلیج» در همین شهر قرار دارد.

در  این جا در آغاز از مجتمع تاریخی توپقاپوسرای دیدن کردیم. این مجتمع قدامت تاریخی ششصدساله دارد و مقر حکمرانی عثمانیان بوده است. توپقاپوسرای از سه دژ تودرتو متشکل است: بخش بیرونی، بخش درونی و بخش حرمسرای که رو به دریاچۀ مرمره است. تمام ساختمانهای این سرای به موزۀ دورۀ عثمانیان اختصاص داده  شده است. در رواق در ورودیِ هر بخش کتیبه‌هایی به خط و زبان فارسی به نظم نگاشته شده اند. به گونۀ نمونه در یکی از از رواقها نوشته بود:

مطلع خورشید شوکت، شهریار معدلت

بانی بنیان دولت، خادم بیت الحرام

وارث مُلک ملل، سرتاج شاهان دُوَل

ظلّ یزدان ازل، دادار اسکندر غلام...

در بخش بیرونی، نمونۀ کوچک (ماکت) توپقاپوسرای در یک محفظۀ شیشه‌یی به نمایش گذاشته شده است. بخش دوم (درونی) در واقع یک باغ بود و امّا اتاقهای کاخ، همه به موزه اختصاص یافته بودند. در این موزه آثار متعلّق به خلفای عثمانی و همچنان اشیای منسوب به پیامبران آسمانی و امامان و اصحاب و پیشوایان اسلام از جمله دستار حضرت یوسف (ع، عصای حضرت موسی (ع)، شمشیرهایی از پیامبر اسلام حضرت محمّد (ص) و خلفای راشدین و اشیا و اجناس دیگر به نمایش گذاشته شده بودند. در فضای این تالار به گونۀ دوامدار تلاوت  زندۀ قرآن کریم پخش میشد.

در مسیر خیابانی که به مسجد ایاصوفیه میپیوست، آرامگاه سلطان احمد، یکی از خلفای عثمانی و در مقابل مسجد ایاصوفیه، مسجد باشکوه سلطان احمد قرار داشتند. در این مسجد نماز پیشین را گزاردیم. و بعداً از مسجد ایاصوفیه دیدن کردیم. این مسجد باشکوه اصلاً کلیسا بوده و پیشینۀ نزدیک به دوهزار سال دارد. پس از فتح استانبول در سال 1453 میلادی توسّط عثمانیان، این کلیسا با اعمار محراب و نگارش کتیبه‌هایی از آیه‌های قرآن کریم در سقف گنبد آن، در زمان سلطان محمد عثمانی، به مسجد مبدّل شد و امّا عکس خود حضرت عیسی (ع) و حضرت مریم را بر فراز محراب مسجد ویران نکردند. قبّه‌های این مسجد همه از طلا ساخته شده اند. این مسجد یک گنبد بسیار بلند و بزرگ اصلی در وسط دارد و از چهار جهت دارای ایوانهای بزرگی در طبقۀ دومی است که با کنگره‌ها از سوی تالار بزرگ احاطه شده اند. به روی دیوارهای این تالار تصویرهایی از حضرات عیسی و مریم و حواریّون و همچنان در حاشیه‌های سقف گنبد بزرگ اصلی تصویرهایی از فرشته‌گان بالدار نقّاشی شده اند. در استانبول چند شب را در خوابگاه دبیرستان «طاهر موتلو بوردو» در محلّۀ یِنِیبوسنا اقامت گزیدیم.

به روز 19 دی توسّط یک کشتی سیاحتی حدود دو ساعت در آبهای مرمره به گردش پرداختیم. در این گردش از زیر پل «بواز ایچی» و پل «سلطان محمّد» که یک و نیم کیلومتر طول دارد گذشتیم. در کنار این پل قلعۀ تاریخی یی به نام «رومالی» قرار دارد که گفته میشد شکل این آن به گونه‌یی است که از فضای بالا «محمّد» خوانده میشود.

توسّط قطار زیرگذر دریایی از بخش اروپایی به بخش آسیایی استانبول در منطقه‌یی به نام «اسکودر» رفتیم. گفته میشد که برخی از صحنه‌های فیلم «وادی گرگها» در همین جا در محلّی به نام «کیزکولیسی» فیلمبرداری شده است. شام امروز باز هم از طریق زیرگذر دریایی به بخش اروپایی آمدیم و شب مهمان آقای جاوید حبیبی، یک تن از هنرمندان آوازخوان جوان کشور که باشندۀ استانبول بود در محلّۀ «زیتون بُرنُو» بودیم.

به روز 20 دی از برج مشهور «سپهر» در استانبول دیدن کردیم. توسّط آسانسور به بلندترین نقطۀ برج برآمدیم. این برج افزون از طبقه‌های زیرزمینی و همکف دارای 55 طبقه است و در سطح قارۀ اروپا بلندترین برج است و در سطح جهان از نگاه بلندی در جایگاه پنجم قرار دارد. بلندترین برج جهان، برج خلیفه است که در شهر دوبی امارات متحدۀ عربی در آسیا واقع است. از فراز برج «سپهر» بخش بزرگی از استانبول را میتوان دید.

بعداً از «مینیاتورک» دیدن کردیم. مینیاتورک، ساحۀ گسترده‌یی است که در آن نمونه‌های کوچک تمام بناها و محلّات تاریخی و فرهنگی و سیاحتی سراسر ترکیّه و همچنان بناهای مشهور دورۀ عثمانیان در بیرون از مرزهای ترکیّۀ امروزی را ساخته بودند. ما از کنار این بناها و محلّات رد میشدیم و بلیتهای خود را به بلندگوهایی که در پهلوی آنها نصب بودند تماس میدادیم و معلوماتی را که به زبان انگلیسی پخش میشد میشنیدیم.

نماز جمعه را در یکی از مسجدهای شهر گزاردیم و سپس از مسجد تاریخی دیگری به نام «سلطان ایّوب» دیدن کردیم.

به روز 21 دی با مهماندار خود آقای محمّد بیگ خداحافظی کردیم و به محلّۀ آق‌سرای در مهمانخانه‌یی به نام «یأس» اقامت گزیدیم. به روز 22 دی توسّط تلی‌کابین (تلی‌فِلِکس) بر فراز تپه‌یی بلند و خوش آب و هوای مشرف بر آبهای مرمره رفتیم و از صفه‌یی به تماشای چشم‌انداز زیبای آن پرداختیم. در همین روز از محلّۀ دیگری در سواحل دریاچۀ مرمره به نام «ایمین اونو» و ماهی‌پزی‌یی که آشپزخانۀ آن در یک کشتی قرار داشت دیدن کردیم. در روزهای بعد از جاهای دیگر استانبول چون میدان آزادی در باقرکوی، خیابان اتاترک در بخش اروپاییی و منطقۀ بوستان‌جی در بخش آسیایی و غیره دیدن کردیم و چندین بار توسّط ماشین از طریق پل، توسّط قطار از طریق زیرگذر دریایی و توسّط کشتی از طریق دریا از بخش اروپایی به بخش آسیایی استانبول و برعکس رفت و آمد کردیم و سرانجام نیمۀ شب 26 دی از فرودگاه بین المللی اتاترک استانبول توسّط هواپیمای ترکی به سوی کشور پرواز کردیم و به ساعت 7 صبح به وقت محلّی به فرودگاه بین‌المللی مولانا جلال‌الدّین محمّد بلخی به زمین نشستیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1392ساعت 14:40  توسط صالح محمد خلیق  | 

گزارش سفر رسمی هیأت اعزامی انستیتوت خدمات ملکی دولت جمهوری اسلامی افغانستان به کشور جمهوری لهستان (پولند) از 16 تا 24 شهریور ماه 1392/ 7 تا 15 سپتامبر 2013

از روز شنبه 16 تا یکشنبه 24 سنبلۀ 1392/ 7 تا 15 سپتامبر 2013 از سوی انستیتوت خدمات ملکی دولت جمهوری اسلامی افغانستان اینجانب صالح محمّد خلیق، رئیس اطلاعات و فرهنگ استان بلخ در ترکیب یک هیأت هشت‌نفری برای سپری کردن یک دورۀ آموزش در بخش اداره و رهبری و نیز بازدید از جاهای فرهنگی و تاریخی سفر رسمی‌یی داشتم به کشور جمهوری لهستان. اعضای دیگر این هیأت عبارت بودند از:

ـ جناب محترم عبدالرّزاق وحیدی، معین اداری وزارت مالیّه؛

ـ جناب محترم امیرالدّین سالک، معین وزارت شهرسازی؛

ـ جناب محترم مهندس محمّد سمیع سمیع، معین مالی و اداری وزارت انرژی و آب؛

ـ جناب محترم شیر محمّد جامی‌زاده، معین وزارت اقتصاد؛

ـ جناب محترم عبدالکریم باز، معین وزارت دولت در امور پارلمانی؛

ـ جناب محترمهندس محمّد واصل بازغ، معین ریاست عمومی حفظ محیط زیست؛

ـ جناب محترم محمّد ظاهر عبادی، رئیس مالی و اداری وزارت مالیّه.

روز شنبه 16 سنبلۀ 1392/ 7 سپتامبر 2013

به ساعت 6:06 عصر امروز از فرودگاه بین‌المللی کابل توسّط هواپیمای فلای‌دوبی کابل را به آهنگ دوبی ترک گفتیم و پس از حدود دو و نیم ساعت پرواز به ساعت 8:30 شب به وقت دوبی در ترمینال 2 فرودگاه دوبی به زمین نشستیم. در فرودگاه آقای یاوری از کارمندان کنسولگری افغانستان در دوبی، به پیشواز ما آمد و ما را در انتقال به ترمینال 3 همراهی کرد. در ترمینال 3 برای ما جای بودوباش در «مهمانخانۀ انترناسیونال دوبی» قبلاً آماده شده بود و اعضای هیأت دو دو نفر در یک اتاق جابه‌جا شدند. این مهمانخانه در طبقۀ 5 ترمینال موقعیّت داشت. نان شب را در رستورانتی که در طبقۀ سوم ترمینال واقع بود صرف کردیم و شب را در اقامتگاه خود گذراندیم.

روز یکشنبه 17 سنبلۀ 1392/ 8 سپتامبر 2013

به ساعت 7:25 صبح امروز به وقت دوبی (نیم ساعت پستر از وقت کابل) دوبی را توسّط هواپیمای الامارات به آهنگ شهر ورشو، پایتخت جمهوری لهستان، ترک گفتیم و پس از نزدیک به شش ساعت پرواز به ترمینال الف فرودگاه بین المللی ورشو به زمین نشستیم. وقت ورشو سه ساعت پستر از وقت کابل است.

در فرودگاه ورشو آقای غضنفر حسینی سرپرست سفارت افغانستان در ورشو، و بانو اِوِلینا (Ewelina) و بانو گوشا (Gosha) دو تن از همکاران ادارۀ عامۀ لهستان که در تمام مدّت سفر مان وظیفۀ گرداننده گی به زبان فارسی را به دوش داشتند، از ما پذیرایی کردند.

از فرودگاه توسّط ماشینی که برای ما آماده شده بود به اقامتگاه خود به مهمانخانۀ ج م آپارت (JM APAPT) در یک نقطۀ مرکزی شهر ورشو منتقل شدیم. این مهمانخانه 28 طبقه داشت. در همۀ مدّت سفر خود به استثنای روزهایی که در ضیافتها دعوت بودیم سه وقت غذا را در رستورانت خود مهمانخانه صرف میکردیم.

بر پایۀ معلوماتی که آقای حسینی سرپرست سفارت افغانستان برای آماده کرده بود: لهستان کشوریست که در اروپای خاوری و مرکزی موقعیّت دارد و از سوی باختر با آلمان، از جنوب با سلواک و چک، از خاور با اوکراین و بلاروس و از شمال با بندر کالیننگراد روسیه و کشور لیتوانی هم‌مرز ا ست. این کشور سه صد و دوازده هزار و ششصد و هشتاد و پنج (312685) کیلومتر مربّع مساحت و سی هشت میلیون و پنجصد و دوازده هزار (38512000) نفر جمعیّت و شانزده واحد اداری محلّی دارد و دو میلیون نفر در پایتخت آن، شهر ورشو، زنده‌گی میکنند.

98 درصد جمعیّت این کشور را لهستانیها میسازند. 95 درصد جمعیّت آن مسیحی کاتولیک، 5 درصد پروتستان و 5000 نفر مسلمان اند. زبان رسمی مردم آن لهستانی است و مسلمانان دو مسجد در شهر ورشو و 13 مسجد در شهرهای دیگر این کشور دارند.

نظام حکومتی لهستان دموکراسی پارلمانی است که بر پایۀ قانون اساسی، قوّۀ مجرئیّه از رئیس جمهور و نخست‌وزیر توسّط پارلمان و بر اساس تصمیم حزب و یا احزاب پیروز در انتخابات پارلمانی، تعیین میگردد. همین اکنون آقای برونیسلا کوموروفسکی (Bronislaw Komorowski) از اعضای حزب حاکم خطّ مشی مدنی (PO) رئیس جمهور لهستان است. رئیس جمهور نسبت به نخست‌وزیر قدرت اجرایی کمتر دارد و همزمان فرمانده کلّ ارتش نیز است. قوۀ مقننۀ آن متشکّل از مجلس نماینده‌گان با 460 کرسی و مجلس بزرگان با 100 کرسی با دورۀ کار چهارساله میباشد. دادگاههای آن مستقل و متشکّل از دادگاه عالی، دادگاه عالی اداری، دادگاه قانون اساسی و دادگاه نظامی است.

مهمترین احزاب و سازمانهای سیاسی لهستان عبارتند از: حزب خطّ مشی مدنی (PO)، حزب قانون و عدالت (PIS)، اتّحادیّۀ چپ دموکراتیک (SLD)، حزب مردم لهستان (PSL) و جنبش پالیکوت (RP) که به نام رهبر خود، پالیکوت، مسمّا است.

پس از پیشین امروز همراه با مهمانداران از گوشه‌های گوناگون شهر به شمول بخش قدیمی آن دیدن کردیم و از کنار دانشگاه ورشو، کاخ ریاست جمهوری، ارگ قدیم شاهی که اکنون مبدّل به موزه شده است  و از بازارها و کوچه‌های خشت فرش قدیمی شهر رد شدیم. رود خانۀ ویسلا یا ویستولا (Wistula) که از جنوب به شمال شهر جریان دارد و به دریای بالتیک میریزد چشم‌انداز زیبایی را پدید آورده است. در برخی از پیاده‌روهای بخش قدیمی شهر هنرمندان نقّاش بالفعل سرگرم نقّاشی یا فروش تابلوهای خود بودند. برخی از هنرمندانِ موسیقی نیز سرگرم نواختن آلات موسیقی و اجرای کانسرت دیده میشدند و یا این که جوانان ترانه‌های دسته‌جمعی میخواندند. گفته میشد که بخش قدیمی شهر را از روی تصویرها و تابلوهای نقّاشی به‌جامانده از دوران پیش از قیام مشهور ورشو، به روی ویرانه‌های این شهر بازسازی کرده اند.

روز دوشنبه 18 سنبلۀ 1392/ 9 سپتامبر 2013

امروز همراه با مهمانداران به ادارۀ عامۀ دولتی لهستان که همتای انستیتوت خدمات ملکی در کشورمان است رفتیم. در صحن آن اداره از سوی مسؤولان بخشهای گوناگون آن اداره پذیرایی شدیم و توسط آسانسور به طبقۀ سوم ساختمان آن اداره برآمدیم و با آقای جان پاستوا (Jan Pastwa) رئیس آن اداره در دفتر کارش دیدار و گفتگو کردیم. در این نشست مدیر ارتباط خارجۀ وزارت امور خارجۀ لهستان، آقای ماریک هالینیاک (Marek Haliniak) معاون آن اداره و آقای ماچی لانگ (Ambasador Macej Lang) مشاور وزارت دفاع لهستان و سفیر پیشین آن کشور در کابل، نیز شرکت داشتند.

در آغاز این نشست، آقای جان پاستوا در بارۀ راستاهای کاری ادارۀ خویش و همچنان در بارۀ همکاریهایی که از طریق وزارت امور خارجۀ لهستان در گسترۀ آموزش برای کارکنان خدمات ملکی افغانستان در معرض اجرا اند معلومات داد. سپس مهندس محمّد سمیع سمیع، معین مالی و اداری وزارت انرژی و آب افغانستان، ضمن معرفی اعضای هیأت، با یادآوری از پیشینۀ دوستی میان افغانستان و لهستان، از همکاریهای آن کشور در گستره‌های امنیّت، بازسازی و آموزش به افغانستان سپاسگزاری کرد.

پس از نوشیدن چای و قهوه، به اتاق درسی رفتیم و در گروه چهارنفری در اطراف دو میز نشستیم. آقای پروفیسر ماریک کوسِیوسکی (Marek Kosewski) و بانو مالگورزاتا سکاونیسکا (Malqorzata Skawinska) در بارۀ شیوه‌های رهبری برتر آموزش دادند. سخن ایشان به فارسی برگردان میشد و ما آن را از طریق گوشیها میشنیدیم.

آنان در آموزش خود گفتند:

در مجموع برای انجام دادن بهتر کار، کارمندان سه گونه انگیزه میتوانند داشته باشند: 1ـ انگیزۀ به دست آوردن معاش؛ 2 ـ انگیزۀ اجرای دستور؛ 3 ـ انگیزۀ رسالت و عزّت نفس. تمام کارکنان تنها روی همین سه انگیزه کار میکنند، دو دستۀ نخستین، افرادی اند که کار را به خاطر یک مأمول عادی که عبارت از پول باشد و دستۀ سوم به خاطر تعهد و عزّت نفس خویش انجام میدهند.

امّا چرا کسانی که صادق اند و انگیزۀ دستۀ سوم را دارند احیاناً به گونۀ غیر صادقانه کار میکنند و مثلاً اختلاس میکنند و یا رشوه میستانند. اگر کسی بتواند کارکنی با انگیزۀ سوم باشد در آن صورت تنها نظارت کننده نه، بلکه رهبری کننده خواهد بود.

کارکنان به ا نگیزۀ دستیابی به معاش هم کار را انجام میدهند، امّا تا هنگامی که به آنان مزد داده شود و یا به پول نیاز داشته باشند. اگر کارگر باانگیزه را هم پاداش پولی بدهند وی عادت میکند که در برابر کار بهتر خود پول بیشتر بخواهد، یعنی در این صورت انگیزۀ چنین کارگری منفی میشود و متأسفانه بیشترین مدیران از این روش نادرست استفاده میکنند؛ در حالی که باید یک رهبر روشی را پیش بگیرد که کارکنان، کار خود را دوست داشته باشند و به کار خود دلبسته شوند. رهبر بایستی کارکن دسته‌های اوّل و دوم خود را به دستۀ سوم مبدّل بسازد.

وسوسه حالتی است که کارکن در میان دو گزینۀ سود خصوصی و عزّت نفس خویش قرار میگیرد. کارکن صادق در هنگام رویارویی به این تضّاد روانی هنگامی جانب سود خصوصی را برمیگزیند که توجیه قانع‌کننده‌یی برای این کار خود پیدا کند؛ یعنی فکر کند که کاری را که انجام میدهد بد نیست. مهمتر از توجیه‌گری تک‌نفری توجیه‌گری گروهی است و باید نخست از همه در پی از میان بردن زمینه‌های پیدایی توجیه‌گری گروهی بود. پدیدۀ معافیّت از مجازات در یک اداره فساد را به وجود می‌آوَرَد. در اداره با مبارزه در برابر توجیه‌گری میتوان فساد را از میان بُرد که البته چگونه‌گی این مبارزه در هر کشور و در هر فرهنگی متفاوت است. ما باید رهبر باشیم نه نظارت کننده و باید بدانیم که دشمن اصلی ما توجیه‌گری فساد است.

این آموزش که با کارهای گروهی همراه بود عصر همان روز به پایان رسید.

حین صرف غذای چاشت در طعامخانۀ آن اداره، گفتمان جالبی میان هیأت مهمان و رهبری آن اداره در مورد شیوه‌های استخدام کارکنان خدمات ملکی و نیز در بارۀ ساختار سیاسی در هر دو کشور صورت گرفت.

روز سه شنبه 19 سنبلۀ 1392/ 10 سپتامبر 2013

امروز به وزارت امور خارجۀ لهستان رفتیم و از ساعت 11 تا 12 روز در آنجا  دیدار و نشستی داشتیم با آقای آمباسساردور بوگوسلاو وینید (Ambossdor Boduslaw Winid) وزیر امور خارجۀ آن کشور. در این نشست رئیس و معاون ادارۀ عامه نیز شرکت کرده بودند.

در آغاز این نشست، وزیر امور خارجۀ لهستان از دلبسته‌گی دولت متبوعش به همکاری با افغانستان به ویژه در گسترۀ آموزش سخن گفت و با یادآوری از همکاریهای لهستان به افغانستان از جمله در چهارچوب گروه بازسازی ولایتی در غزنه، و نیز آموزش افسران افغانستان در مرکز آموزشی ناتو در لهستان، از تداوم حضور دولت لهستان پس از سال 2014 در افغانستان برای کمک، اطمینان داد و خاطرنشان ساخت که تداوم این حضور بسته‌گی با توافقات دوجانبه میان هر دو کشور دارد.

سپس مهندس محمّد سمیع سمیع معین وزارت انرژی و آب افغانستان به نماینده‌گی از هیأت ضمن ابراز سپاسگزاری از کمکهای لهستان به افغانستان از جمله در غزنه، کندهار و کابل، روی همانندی موقعیّتهای ویژۀ راهبردی هر دو کشور سخن گفت.

بعداً آقای امیرالدّین سالک معین وزارت شهرسازی با ابراز سپاسگزاری از مهمان‌نوازی دولت لهستان و ادارۀ عامۀ آن کشور و کمکهای آن کشور در راستای بازسازی افغانستان در چهارچوب کمکهای جامعۀ جهانی، خورسندی خویش را از برنامه‌های آموزشی کنونی برای هیأت اظهار داشت و خواهان تداوم این همکاریها گردید.

متعاقباً دکتر عبدالکریم باز معین وزارت دولت در امور پارلمانی افغانستان، در بارۀ پارلمان افغانستان و انتخابات آیندۀ کشور سخن گفت و پس از این که مروری به رویدادهای سیاسی و تاریخی معاصر افغانستان انجام داد از دولت لهستان خواستار همکاری در راستای برگزاری انتخاباات آیندۀ کشور شد.

آقای عبدالرّزاق وحیدی معین وزارت مالیّۀ افغانستان نیز در این نشست در بارۀ اهمیّت سرمایه‌گذاری بازرگانان لهستان در افغانستان سخن گفت و آماده‌گی افغانستان را در این زمینه ابراز داشت.

این دیدار و ملاقات با اهدای کتابهایی در بارۀ کمکهای لهستان به افغانستان به هیأت مهمان، به فرجام رسید.

بعداً در ضیافت چاشتی شرکت کردیم که از سوی ادارۀ عامۀ لهستان با حضور رئیس آن اداره در رستورانت پود گیگانتامی (Pod Gigantami) ترتیب داده شده بود.

پس از پیشین امروز به سفارت افغانستان در ورشو، رفتیم و با آقای غضنفر حسینی سرپرست آن سفارت دیدار و ملاقات رسمی داشتیم. بر پایۀ معلوماتی که آقای حسینی ارائه داشت: روابط سیاسی میان افغانستان و لهستان در سفری که شاه امان‌الله خان در سال 1928 میلادی به این کشور داشت بنیادگذاری شد. سفارت افغانستان در ورشو در سال 1961 گشایش یافت و نخستین سفیر افغانستان در لهستان میر محمّد یوسف بود. تا کنون شخصیّتهایی چون اکبر خان پرونتا، امین اعتمادی، عبدالکریم مستغنی، نبی وستلی، محمّد عیان عیان، محمّد فاروق کارمند، ژنرال عبدالقادر، عزیزالله کرزی، عبدالحی حیدر و ضیاءالدِّین مجدّدی در لهستان به حیث سفیر ایفای وظیفه کرده اند.

در این دیدار آقای حسینی و اعضای هیأت پیرامون موضوعهای وابسته به همکاریهای متقابل دو کشور افغانستان و لهستان با هم سخن گفتند و در فرجام هیأت مهمان از بخشهای گوناگون آن سفارت دیدن کرد.

شام امروز در ضیافتی اشتراک کردیم که باز هم از سوی ادارۀ عامۀ لهستان با حضور رئیس و معاون و مترجمان آن اداره و مشاور وزارت دفاع آن کشور در رستورانت پود گیگانتامی برپا شده بود. در این ضیافت نیز هر دو جانب روی تداوم همکاریهای متقابل میان هر دو کشور به گفتگو پرداختند.

روز چهارشنبه 20 سنبلۀ 1392/ 11 سپتامبر 2013

 امروز همراه با آقای ماریک هالینیاک معاون ادارۀ عامه و سفیرپیشین آن کشور در کابل و مهمانداران دیگر خویش از موزۀ قیام ورشو دیدن کردیم. پس از دیداری کوتاه با آقای جان اولداکوفسکی (Jan Oldakowski)، مدیر آن موزه، از بخشهای گوناگون موزه در حالی دیدن کردیم که از سوی رهنمای موزه در بارۀ رویدادهای تاریخی مربوط به قیام ورشو و آثار به‌جامانده از آن قیام معلومات داده میشد.

به گفتۀ رهنما: نُه سال پیش این موزه بنیادگذاری شده یعنی 60 سال پس از قیام ورشو و دلیل این تأخیر موجودیّت نظام کمونیستی در آن کشور و مخالفت آن نظام در برابر این گونه اقدامات بود. پس از فروپاشی اتّحاد شوروی، در سال 1983 شهردار ورشو که بعداً رئیس جمهور لهستان شد این آرزو را پیاده ساخت و در جای کنونی که قبلاً ایستگاه راه آهن بود این موزه را احداث کرد.

شمار بازدیدکننده گان این موزه در طی ده سال گذشته ده میلیون نفر از داخل و خارج بوده است.

لهستان به خاطر ارزش راهبردی خود در جنگهای اوّل ودوم جهانی زیانهای فراوانی را متقبّل شده و تنها در جنگ دوم جهانی بیش از نیم میلیون نفر از مردان و زنان رزمنده و بیش از شش میلیون نفر غیر نظامی را که 22 درصد از کلّ جمعیّت آن میشود در زندانها، اردوگاههای مرگ، بمبارانهای هوایی، بیماریها، گرسنه‌گی و کارهای توانفرسا از دست داده است. در سالهای جنگ جهانی دوم، نیم میلیون کودک لهستانی یتیم و به همین تعداد معلول و  ازکارافتاده شدند. همچنان این کشور 38 درصد از داراییهای مادّی خویش را از دست داد. از شهر ورشو در پایان جنگ جهانی دوم ویرانه‌یی بیش به جا نمانده بود . در جریان این جنگ بسیاری از مردم لهستان آواره شدند و پس از جنگ نیز در کشورهای اروپایی دیگر و آمریکا اقامت گزیدند.

پس از بازدید از موزه، به ادارۀ عامه رفتیم و به پای آموزش آقای یاکوب سکیبا (Jakob Skiba) عضو رهبری بانک ملّی لهستان و آقای پیوتر شیونر (Piotr Szpunar) یک تن از مدیران آن بانک نشستیم. ایشان در بارۀ گذار لهستان از بازار بستۀ کمونیستی به بازار آزاد، ثبات پولی لهستان و نظام بانکی آن کشور سخن گفتند.

آنان در آغاز مروری داشتند به وضعیّت اقتصادی لهستان در دوران نظام کمونیستی و ابراز داشتند که افزایش بی رویۀ حقوق کارمندان و نبود توازن بازرگانی با بیرون از کشور، از نشانه‌های تورّم در آن کشور بودند. دولت ناگزیر شده بود تا به وامهای خارجی روی بیاورد و این برنامه را اجرا کرد و پولهای کلانی را از کشورهای غربی وام گرفت؛ در حالی که در آن دوران شرکتهای داخلی توانایی رقابت با شرکتهای خارجی را نداشتند. در اثر یک جنبش مردمی در برابر نظام، در سال 1981 دولت تصمیم گرفت تا حالت اضطرار را اعلان و این جنبش را در نطفه خنثا کند. دولت کمونیستی به اصلاحات روی آورد، امّا این اصلاحات کارآیی نداشتند. پس از فروپاشی شوروی یک سلسله اقدامات از سوی دولت کمونیستی لهستان صورت گرفت و از جمله به مردم اجازه داده شد تا هر کس در صورت داشتن توانایی بتواند شرکت کوچک خصوصی‌یی را ایجاد کند و این کار شور و اشتیاق مردم را برانگیخت و ارچند ابعاد این اصلاحات محدود بودند باعث اصلاحات گسترده تری در آینده گردیدند. در واقع سرنگونی کمونیسم از لهستان آغاز شد و از سال 1989 لهستان دوباره عضویّت بانک جهانی و صندوق وجهی را به دست آورد، تغییر در راستای دموکراتیزه ساختن کشور آغاز یافت و کمونیستها به تدریج از قدرت کناره رفتند.

در سالهای نخستینِ سرنگونی کمونیسم تورّم وجود داشت، سرمایه و منابع کافی برای پیشرفت موجود نبودند و افکار گوناگونی پیرامون ایجاد بازار آزاد از سوی نخبه‌گان ارائه میشدند. مردم حاضر بودند که سختی را متحمّل شوند تا دولت کاری بکند که آثار اقتصاد کمونیستی را از میان بردارد.

پس از صرف نان چاشت در طعامخانۀ ادارۀ عامه، یکراست به ساختمان مجلس اعیان لهستان رفتیم. در سالن نشستهای آن ساختمان نشستی داشتیم با آقای بوگدان بورو سیویژ (Bogdan Boruswicz) رئیس مجلس اعیان. همان گونه که گفته آمد پارلمان لهستان متشکّل از دو مجلس نماینده‌گان با 460 نماینده و مجلس سنا با 100 سناتور با دورۀ چهارسالۀ کار است. از میان این دو بخش از قوّۀ مقنّنه تنها مجلس نماینده‌گان بر کار شورای وزیران دیدبانی دارد.

در آغاز این نشست رئیس مجلس اعیان به ایراد سخن پرداخته گفت: افغانستان در میان مردم لهستان و مطبوعات این کشور سرزمینی آشنا است. او افزود که اگر چه شخصاً در افغانستان نبوده است امّا در سفر کاری‌یی که به پاکستان داشته در بارۀ افغانستان نیز گفتگویی را انجام داده است. او گفت: نظام مردمسالارانه خوبیهایی دارد و امّا برای کسانی که بر اریکۀ قدرت نشسته اند دو ناخوشایندی را نیز میتواند داشته باشد؛ نخست برگزاری انتخبات و دوم این که مردم خواسته‌های خود را ابراز کرده میتوانند که البته این هر دو مورد نیز از دیدگاه شهروندان از خوبیهای آن به شمار میروند.

بعداً آقای دکتر عبدالکریم باز معین وزارت دولت در امور پارلمانی افغانستان، پس از معرفی اعضای هیأت ضمن اشاره به مبارزات مردم افغانستان در برابر اشغالگران شوروی، آن را با مبازرات مردم لهستان در برابر آن ابرقدرت یکسان دانست و دستاوردهای دولت کنونی افغانستان را در گستره‌های تعمیم مردمسالاری و بازسازیها برشمرد. وی همچنان در بارۀ پارلمان کشور معلومات داده خواستار همکاری و روابط متقابل میان پارلمانهای هر دو کشور گردید. آقای باز با یادآوری از انتخابات آیندۀ ریاست جمهوری و شوراهای ولایتی کشور، خواستار تداوم کمکهای لهستان پس از سال 2014 به افغانستان شد.

در مقابل رئیس مجلس سنای لهستان گفت که لهستان اگرچه در مقایسه با برخی از کشورهای دیگر جهان غنی نیست، امّا در برابر افغانستان یک سلسله تعهدهایی دارد که به آنها پابند است. در دوران جهاد یک نفر لهستانی به نام زوند در کنار مجاهدان در برابر شوروی در افغانستان میجنگید. جوانان لهستانی در آن سالها آرزو داشتند تا به مردم افغانستان یاری برسانند. من دوست صمیمی‌یی داشتم که اصرار میکرد تا برای کمک به مردم افغانستان به آن کشور برود، امّا تأکید من بر آن بود که مردم افغانستان خود میتوانند از عهدۀ مبارزه در برابر اشغالگران پیروزمندانه بدرآیند. وی از هیأت افغانستان خواهان ارائۀ پاسخ به این دو پرسش گردید:

1 ـ آیا در افغانستان پس از بیرون رفتن نیروهای خارجی وضعیّت به سوی جنگ میرود و یا نه؟

2 ـ آیا به طالبان به حیث یک نیروی سیاسی نگریسته خواهد شد؟

آقای مهندس محمّد واصل بازغ معاون ادارۀ حفظ محیط زیست کشور ضمن ابراز سپاسگزاری از مهمان‌نوازی دولت لهستان و ارائۀ معلومات در بارۀ جهاد برحقّ مردم افغانستان، خواستار آوردن فشار سیاسی از سوی جامعۀ جهانی به کشور پاکستان شد و آن را کوتاهترین راه حلّ معضّلۀ افغانستان دانست.

مهندس محمّد سمیع سمیع معین مالی و اداری وزارت انرژی و آب و عبدالّراق وحیدی معین اداری وزارت مالیّۀ افغانستان نیز آزادیخواهی و آزادی‌دوستی مردم لهستان را ستودند و بر تداوم همکاریهای متقابل و تحکیم دوستی میان مردمان افغانستان و لهستان تأکید کردند.

این نشست با تحلیل وضعیّت سیاسی افغانستان و راههای بیرون‌رفت از دشواریها در آن کشور توسّط رئیس مجلس سنای لهستان، به پایان رسید. رئیس مجلس سنای لهستان ضمن رساندن سلام به رئیس مجلس بزرگان افغانستان وعده داد تا به زودترین فرصت دعوتنامه‌یی را به رئیس مجلس بزرگان افغانستان برای انجام‌دادن یک سفر دوستانه به لهستان، بفرستد. همچنان وی کتابهایی را در معرفی پارلمان لهستان به هیأت افغانستان اهدا کرد.

شام امروز را در ضیافتی اشتراک کردیم که از سوی سفارت افغانستان در لهستان به میزبانی آقای حسینی، در یکی از رستورانتهای ترکی ترتیب داده شده بود.

روز پنجشنبه 21 سنبلۀ 1392/ 12 سپتامبر 2013 

سفر به شهر تاریخی کراکوف:

امروز همراه با آقای ماریک هالینیاک معاون ادارۀ عامه، آقای آمباسادور ماچی لانگ مشاور وزیر دفاع لهستان و سفیر پیشین آن کشور در کابل، خانم ایونا نوسکا(Iuonna Nawiska) ایرانشناس، مترجم و اهل هنر، آقای سیاووش رویان مترجم و دو خانم مترجم میزبان اولینا و گوشا توسط اتوبوس شهر ورشو را به آهنگ شهر تاریخی کراکوف واقع در 300 کیلومتری جنوب ورشو ترک گفتیم.

در مسیر خویش، درنگی کوتاهی داشتیم در مهمانخانه‌یی به نام «گورسکی» که با طرّاحی زیبایی به شیوۀ خانه‌های کوهستانی جنوب لهستان از چوب ساخته شده بود. در سراسر راه، کناره‌های شاهراه سرسبز و پر از جنگل بودند.

سرانجام پس از 5 ساعت  به شهر کراکوف (Cracow) رسیدیم. نخست از همه به اقامتگاه خود، مهمانخانۀ کنراد (Conrad)، فرود آمدیم و مدّتی را که در آن شهر میزیستیم غذای خود را نیز در رستورانت همان مهمانخانه که «کاویارنیا» نام داشت صرف میکردیم.

در شهر کراکوف، نشستی داشتیم در دانشگاه «جاگیلونیان» با آقای آندرزیج زول (Andrzej Zoll) یک تن از استادان آن دانشگاه و نخستین رئیس ادارۀ حقوق بشر در لهستان. در آغاز نشست، وی به ایراد سخن پرداخت و در بارۀ ساختن دولت نو لهستان معلومات داد. او گفت که در سال 1989 در لهستان انتخاباتی برگزار شد که به شکست کمونیسم در آن کشور انجامید. پیش از آن سال نیز نظام کمونیستی در این کشور بسیار ضعیف شده بود و برای نخستین بار تغییری در نظام دادگاهی پدید آمده بود. از سال 1989 یک سلسله راهکارهایی روی دست گرفته شدند که برآیند نهایی آنها برگزاری انتخابات و پدید آمدن دولت نوی در کشور بود که ویژه‌گیهای کمونیستی را نداشت. این دولت قوانینی را که مغایر دید مردمسالارانه بودند لغو کرد و شورای اساسی قانون اساسی را بنیاد گذاشت و این شورا از مطابقت قوانین با اصول مردمسالاری دیدبانی میکرد؛ کاری که برای ساختن یک دولت مبتنی بر نظام مردمسالارانه بسیار باارزش است.

دولت نو در پهلوی درنظرگرفتن فرهنگ، رسوم و عنعنات مردم بر دو اصل زیرین که از شناسه‌های مهم و زیربنایی برای نظام مردمسالارانه اند استوار یافته است: 1 ـ رعایت حقوق بشر و آزادی، به این مفهوم که آزادی، چیزی مطلق نیست و بایستی از برخی از آزادیها به خاطر آزادی دیگران منصرف شد؛ یعنی هر کاری را که قانون مجاز میداند میتوان انجام داد؛ 2 ـ اولویّت داشتن منافع عمومی جمهوری لهستان برای همۀ شهروندان کشور.

برای نهادینه‌سازی مردمسالاری در یک کشور به تقسیم قدرت نیاز است. در قانون اساسی نوِ لهستان، قدرت به مقنّنه، اجرائیّه و قضائیّه تقسیم شد و برای شفافیّت بخشیدن به انتخابات، دیدبانی قوّۀ مقنّنه به کمیسیونی تعلّق گرفت که در رأس آن رئیس دادگاه عالی قرار دارد. تا کنون هیچ کسی به شفافیّت انتخابات در لهستان کدام شکّ و تردیدی نداشته است و مردم به صداقت کار این کمیسیون باور کامل دارند.

البته سیاست پولی و بانکداری و همچنان دفتر حقوق بشر و دادگاه پشتیبانی از قانون اساسی به قوّۀ مقنّنه وابسته نیستند؛ اگرچه گمارش مسؤولان آنها بر اساس تصمیم پارلمان صورت میگیرد؛ امّا پس از گمارش، آنان مستقلانه کار میکنند.

در مورد قوّۀ اجرائیّه باید گفت که کارمندان عضو حزبهای سیاسی نیستند، امّا سمّتهای وزیران و معینان سیاسی میباشند. با آنهم هر حزبی که در انتخابات برنده میشود، اعضای خود را در بخشهای اجرائیّه جابه‌جا میسازد. این گونه تغییر و تبدیل در قوّۀ مقنّنه باعث میشود تا از یک سو کارمندانی که در یک دورۀ کار، توانایی و تجاربی را به دست آورده اند از صحنه دور شوند و از سوی دیگر آنان خود را وابسته به یک حزب سیاسی بدانند. از همین رو استخدام به شیوۀ رقابتی بهترین گزینه و گام بزرگیست برای پیشگیری از فساد اداری در دولت.

در قوّۀ قضائیّه دادگاهها و قاضیان مستقل اند. گمارش قاضیان توسّط یک شورای 21 نفری به رئیس جمهور پیشنهاد میشود. قاضیان پس از 60 ساله‌گی بازنشسته نمیشوند، بلکه دورۀ استراحت را آغاز میکنند و در این دوره 75 درصد از معاش خود را تا آخر عمر میگیرند. دورۀ کار پشتیبانان حقوق بشر 5 سال است.  آنان شب وروز هرگاهی که بخواهند میتوانند وارد زندانها شده با زندانیان دیدن کنند و امّا حق خواندن نامه‌های زندانیان راندارند. سالانه حدود 6000 ئفر به دفتر حقوق بشر لهستان شکایت میکنند.

در پایان این نشست، دکتر عبدالکریم باز معین وزارت دولت در امور پارلمانی، امیرالدّین سالک معین مالی و اداری وزارت شهرسازی و چند تن دیگر از اعضای هیأت پرسشهایی را مطرح کردند که از سوی استاد یادشدۀ دانشگاه جاگیلونیان پاسخ ارائه شد.

سپس با یک نفر رهنما به بازدید از شهر کراکوف و جاهای تاریخی آن پرداختیم. شهر کراکوف 750 سال پیشینۀ تاریخی دارد و در گذشته پایتخت لهستان بود. این شهر در جنوب شهر ورشو و در نزدیکی مرز با کشورهای چک و سلواک واقع است. میدان قدیمی شهر 40 هزار متر مربّع مساحت دارد. در این جا بازار سرپوشیده‌یی از ساخته‌های سدۀ 16 میلادی به جا مانده است. کلیسای «ماریارسکی» از ساختمانهای زیبای تاریخی در این میدان است که از فراز یکی از برجهای آن در سرِ هر ساعت شیپور نواخته میشود. آیین نواختن شیپور از گذشته‌های دور، به عنوان آگاهی‌بخشی و اعلام آماده‌باش به شهریان، هنگامی که این شهر در معرض حملۀ مهاجمان قرار میگرفت، به جا مانده است.

در یکی از ساختمانهای این شهر، در نیمۀ دوم سدۀ 13 میلادی نخستین روزنامۀ لهستانی چاپ و نشر میشد. همچنان در بخشی دیگر در گذشته‌ها بازار بزرگ قصّابی برپا بود. زمانی پاپ دوم در یکی از کوچه‌های این شهر کشیش بود و در همین شهر درس خوانده و زیسته است. در سردرِ خانه‌های یکی از خیابانها که به ارگ شاهی منتهی میشود تندیسهای برجستۀ جانورانی کندنکاری شده اند که به جای شماره‌های آن خانه ها کاربرد داشته اند. پهنای خیابانی که به ارگ می‌انجامد در روبه‌روی درآمدگاه ارگ بیشتر میشود و این به خاطری بوده است که هیأتهای رسمی‌یی که در هنگام رفتن به دیدار شاه در آن جا می‌ایستادند با نظارۀ ارگ مبهوت شکوه آن گردند.

ارگ شاهی که به نام کاخ واول یاد میشود بر بلند‌ی‌یی ساخته شده است. در درآمدگاه آن تندیسی از یکی از قهرمانان ملّی لهستان به نام کوشتوفشکا سوار بر اسپی دیده میشود. به گفتۀ رهنما، به نام این قهرمان لهستانی، امروز فرهنگستان علومی در ایالات متّحدۀ آمریکا و نیز بلندترین تپۀ آسترالیا نامگذاری شده اند. ما از بخشهای گوناگون ارگ، میدانها و کوشکهای باشکوه آن دیدن کردیم. رودخانۀ ویستولا از کنار آن رد میشود و چشم‌انداز زیبایی به وجود می‌آوَرَد. نان چاشت را در شهر در رستورانتی به نام «گلاب سپید» صرف کردیم و شب را در اقامتگاه خود در مهمانخانۀ کنراد درهمان شهر گذراندیم.

روز جمعه 22 سنبلۀ 1392/ 13 سپتامبر 2013

امروز باز هم از بخشهای دیگر شهر تاریخی کراکوف همراه با رهنما و مهمانداران خود دیدن کردیم. در آغاز از منطقه‌یی دیدن کردیم که نام «فلورانس» یاد میشد که همنام شهریست درکشور ایتالیا. به همین نام کلیسایی در آن منطقه موقعیّت دارد که زمانی پاپ دوم در آن به عنوان کشیش خدمت میکرد.

در همین منطقه تندیسی از یک تن از سربازان لهستانی که در یکی از بزرگترین جنگهای قرون وسطایی اروپا از خود قهرمانی نشان داده بود دیده میشد. ساختمانی هم در آن محل قد برافراشته بود که به گفتۀ رهنما به سبک معماری شهر وین کشور اتریش ساخته شده و اکنون مرکز هنرهای زیباست. در کنار آن ساختمان دیگری به نام «بارباکان» که محلّی دفاعی بوده دیده میشد.

توسط اتوبوس به سوی دژ تاریخی یهودیان رهسپار شدیم و از کنار ساختمان دیگری رد شدیم که مجموعه‌یی از حدود 300 دکان است و به نام نگارستان شهر کراکوف یاد میشود. در پشت این ساختمان، ایستگاه راه آهن موقعیّت دارد.

ساختمان دیگری که از کنار آن رد شدیم ساختمان تیاتر بود. به گفتۀ رهنما در روز گشایش این تیاتر در صد سال پیش از امروز برای تماشاگران جالبتر از دیدن نمایش هنرپیشه‌گان، تماشای چراغهای آن ساختمان بود؛ زیرا مردم نخستین بار با فناوری برق روبه رو میشدند و اصلاً هزینۀ برق این ساختمان برابر با سه چند هزینۀ برق ساختن خود ساختمان شده بود. ساختمان تیاتر در جایی قرار گرفته بود که زمانی بخشی از دیوار احاطوی شهر میگذشت و پیرامون این دیوار از سوی بیرون برای پیشگیری از حملۀ تاتارها خندق آبی کنده بودند که امروز از آن دیوار و خندق تنها قسمتی از دیوار و یکی از هفت دروازۀ شهر به جا مانده است.

در یکی از بخشهای قدیمی شهر کراکوف که یهودی‌نشین بوده رفتیم و به دیدن بناهای تاریخی آن پرداختیم. این بخش همان شهر کاژی میژ بوده که در گذشته‌ها توسّط جاده‌یی با شهر کراکوف میپیوست. کاژی میژ برگرفته‌شده از نام کاژی میژ بزرگ، شاه لهستان، است که این شهر را ساخته است.

یهودیان از سدۀ 14 تا 18 میلادی از نقاط دیگر کشور برای اقامت به شهر کاژی میژ میکوچیدند. یهودیان در مجموع لهستان را سرزمین آسایش میخواندند. در این شهر کهنترین نیایشگاه یهودیان از ساخته‌های سدۀ 16 هنوز هم پابرجاست. در کنار این نیایشگاه گورستان یهودیان واقع است که آن هم از آثار به‌جامانده از سدۀ 16 است.

در جنگ جهانی دوم سه میلیون نفر یهودی از شهروندان لهستان کشته شدند که از آن میان 650 هزار نفر تنها از یهودیان کاژی میژ بودند که امروز به یادبود آنان یادگاهی از یک پارچه سنگ بزرگ با کتیبه‌یی در میدان بیرون نیایشگاه یادشده ساخته اند. در سال 1941 نازیها همۀ یهودیان را که شمار شان به 23 هزار نفر میرسید در یکی از بخشهای شهر کاژی میژ در چهاردیواری‌یی محصور ساختند و در آن جا انواع خشونت و شکنجه را بر ایشان روا میداشتند. در همین روزگار، شلندلر یک تن از افسران نازی کارخانه‌یی را که ساختمان آن هنوز هم پابرجاست در آن محل خرید و شماری از یهودیان را در آن به کار گماشت و به این گونه آنان را از مرگ حتمی رهایی بخشید. این افسر به پاس نجات‌دادن جان یهودیان، پس از جنگ به گرفتن نشان شخص عادل نایل آمد. این نشان به کسانی داده میشد که در راستای پاسداری از جان یهودیان فداکاری کرده بودند و بیشترین نشان را لهستانیها به دست آوردند.

جمعیّت شهر کراکوف امروز به 750 هزار نفر میرسد و گردشگران زیادی در گوشه و کنار شهر دیده میشدند. در هنگام بازدید از شهر چندین بار از پلهایی که بر فراز رود ویستولا قرار داشتند گذشتیم و سرانجام در حومۀ شهر با رهنما پدرود گفته توسّط اتوبوس رهسپار شهر ورشو شدیم.

نان چاشت را در نیمه‌های راه در یکی از روستاهای سرسبز در رستورانتی به نام «جنگل سیاه» و نان شام را در شهر ورشو در رستورانت مولانا که مالک آن شخصی به نام نعمت‌الله از مردم کابل بود صرف کردیم و دوباره به اقامتگاه پیشین خود در مهمانخانۀ آپارت جابه‌جا شدیم.

روز یکشنبه 23 سنبلۀ 1392/ 14 سپتامبر 2013

امروز به ساعت 11:30 به وقت ورشو اقامتگاه خود را به قصد فرودگاه بین‌المللی ورشو ترک گفتیم. میزبانان، آقای ماریک هالینیاک معاون ادارۀ عامه، آقای ماچی لانگ مشاور وزارت دفاع لهستان و سفیر پیشین کشورش در کابل و مترجمان بانو گوشا و بانو اولینا ما را تا فرودگاه همراهی کردند. در فرودگاه آقای غضنفر حسینی سرپرست سفارت افغانستان در ورشو، نیز برای خداحافظی آمده بود. با مشایعت کننده‌گان پدرود گفتیم و از ترمینال الف فرودگاه توسّط هواپیمای الامارات به ساعت 4 عصر به وقت ورشو به سوی دوبی به پرواز درآمدیم و پس از پنج و نیم ساعت پرواز به ساعت 10:15 شب به وقت دوبی در ترمینال 3 فرودگاه بین‌المللی دوبی به زمین نشستیم. برگه‌های پرواز خود را به دست آوردیم و از آنجا به ترمینال 2 منتقل شدیم.

روز یکشنبه 24 سنبلۀ 1392/ 15 سپتامبر 2013

امروز پس از چندین ساعت متوالی  توقف، به ساعت 6 صبح به وقت دوبی توسّط هواپیمای فلای‌دوبی از ترمینال 2 فرودگاه بین‌المللی دوبی به سوی کابل پرواز کردیم و پس از نزدیک به سه ساعت پرواز، حدود ساعت 9 صبح به وقت کابل در فرودگاه بین‌المللی  کابل به زمین نشستیم و بدین گونه ماموریت سفر رسمی ما به پایان رسید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392ساعت 22:43  توسط صالح محمد خلیق  | 


 

 

 

 

رویکردهای تاریخی ـ فرهنگی در سروده‌‌های

قنبر علی تابش

قنبر علی تابش از شاعران و نویسنده‌گان نام‌آشنای معاصر کشور است که در سال 1348 هجری خورشیدی در دهکدۀ  سنگشاندۀ استان غزنه زاده شد، دورۀ دانش‌آموزی را در ایران به پایان برد و آموزشهای عالی را نیز در همان کشور تا درجۀ کارشناسی در رشتۀ ادبیّات در جامعه‌المصطفی و همچنان تا درجۀ کارشناسی ارشد در دانشگاه باقرالعلوم قم پی گرفت و اکنون دانشجوی دکترای دانشهای سیاسی در همان دانشگاه است. از این شاعر و نویسنده تا کنون آثار زیرین به چاپ رسیده‌اند: «دورتر از چشم اقیانوس» (شعر، تهران، 1376)، «آدمی پرنده نیست» (شعر، تهران، 1383)، «چشم‌انداز شعر معاصر افغانستان» (مجموعۀ مقاله‌ها، تهران، 1382)، «مشرق گلهای فروزان» (مجموعۀ شعر مذهبی، قم، 1378)، «یک شعله نوبهاران» (شعر، تهران)، «دل خونین انار» (شعر، کابل، 1390).

در این نبشته میخواهم کوتاه درنگی داشته باشم به رویکردهای تاریخی ـ فرهنگی در سروده‌های آقای قنبر علی تابش در آخرین مجموعۀ شعرش «دل خونین انار». البته این موضوع ایجاب تحقیق گسترده‌یی را میکند و من در اینجا صرف به اشاره‌هایی به نمونه‌های این گونه رویکردها در سروده‌های وی بسنده میکنم.

رویکردهای فراوان تاریخی ـ فرهنگی در سروده‌های قنبر علی تابش که از خودشناسی و خودآگاهی ژرف ملّی، تاریخی و فرهنگی وی سرچشمه میگیرند و نمایانگر روشن احساس میهندوستی و دلبسته‌گی عمیق وی به سرزمین تاریخی‌اش آریانای بزرگ یا ایران کهن و مفاخر بیشمار آن اند، به گونه‌های گوناگونی متجلّی میشوند؛ از اشارات و تلمیحات بر داستانها و استوره‌های ملّی و رویدادهای تاریخی آریانا و خراسان گرفته تا بازتاب نامجایهای تاریخی، نامهای شخصیّتها و پهلوانان استوره‌یی و داستانی و سرانجام قهرمانان تاریخی گستره‌های فرهنگ، دانش و کشورداری این کهن‌بوم‌وبر. در واقع، میهندوستی، آزادیخواهی و ستایش از میهن، آزادی و آزاده‌گی از جانمایه‌های اصلی سروده‌های تابش میباشند؛ جانمایه‌هایی که شعر امروز ما سخت به آنها نیاز دارد. تابش مانند فردوسیِ بزرگ رسالت تاریخی و ملّی خود را در این برهۀ حسّاس زمانی به خوبی دریافته است و شعر او مانند شاهنامه، در روزگار ما برای بخشیدن خودشناسی و خودآگاهی ملّی، تاریخی و فرهنگی برای مردم آزادۀ کشور نقش سازنده‌یی را ایفا میکند و به آنان گوشزد میکند که این میهن و مردم، بیریشه نیستند و بایستی ساختمان امروز و آیندۀ مردم و میهن خویش را به روی سنگبنای گذشته‌های پرافتخار شان بسازند و تنها از این راه است که به ملّت شدن و وحدت ملّی راستین و به تبع آنها به صلح و ثبات و امنیّت سرتاسری و پایدار در کشور دست خواهند یافت.

در یک برگ‌گردانی کلّی، در سروده‌های دفتر «دل خونین انار» به این نامجایهای تاریخی برخوردم:

بلخ، نوبهار، بامیان، شهر غلغله، شهر ضحّاک، چهل‌ستون، بند امیر، میوند، قندهار، غزنین، پامیر، ارزگان، کابل، ایران، خراسان، سمنگان، هیرمند، غرجستان، بدخشان، هرات، سیستان و دهها نام دیگر. همچنان نامهای شخصیّتهای استوره‌یی، داستانی و تاریخی‌یی چون: زردشت، لهراسپ، رستم، زال، سهراب، نریمان، اسفندیار، جم، سودابه، رودابه، تهمینه، زردشت، سینا، ابومسلم،  برمکیان، کیانیان، شهید، بوسعید، هجویری، سنایی، مولانا، پیر هرات، جامی، رابعه، حنظله، شقیق، ابوشکور، ابوزید، دقیقی، وطواط، ابوالمؤید، حافظ، سعدی، فردوسی، بیهقی و غیره و اشارات و تلمیحات فراوانی بر داستانها و شخصیّتهای حماسه‌های ملّی به ویژه شاهنامۀ فردوسی و بر رویدادهای و شخصیّتهای تاریخی کشور که از آوردن نمونه‌های آنها در آن شعرهای شاعر که با مضمون و محتوای تاریخی و فرهنگی سروده شده اند به خاطر پیشگیری از درازشدن سخن میگذرم، زیرا این رویکردهای تاریخی ـ فرهنگی در آن شعرهای شاعر کاملاً امری بدیهی مینمایند.  

و امّا آنچه را که میخواهم بر روی آن تکیه یی بیشتر داشته باشم این است  که شاعر آگاه ما، تابش، در بسیاری از سروده‌های عاشقانه و یا با جانمایه‌های اجتماعی خود نیز این شگرد را به کار بسته است و بسیار زیبا هم از عهدۀ آن برآمده است که در این  جا  چند نمونه از این رویکردهای تاریخی ـ فرهنگی را تنها در سروده‌های عاشقانۀ او برمیگزینم:

در شعر «پیامک»، از مولوی، حافظ، ناصر خسرو، بیدل، خیّام و حکیم غزنه و شاهنامه و دُرّ دری نام میبَرَد:

مولوی هم شرحه شرحه از فراق

روز و شب در دست دارد نی‌لبک

***

خواجه شمس‌الدّین سرش در جَیب غیب

تا چه تعبیر آوَرَد از «آنِ» تو

 ***

باطن اشعار ناصر خسروی

بانویی، امّا به تأویل پری

مانده بیدل گنگ حسّ‌آمیزی‌ات

بس که میتابد لبت دُرّ دری

***

حسّ نیشاپوریِ لبهای تو

تلخی خیّام را خُم پروَرَد

شهر غزنینی به چشمان حکیم

شاهنامه جلد دوّم میشود (پیامک، 47 ـ 48)

در شعر «ماه قبیله»، تلمیحی بر داستان شیرین و فرهاد و اشاراتی بر مانی و بهزاد و حنظله و بیدل دارد:

شعری بخوان که پشت کلام مشجّرت

شیرین‌ترین ترانۀ فرهاد گم شده (ماه قبیله، 49)

***

دیدم که صبح محشر رنگ است گونه‌هات

آن جا هزار مانی و بهزاد گم شده (ماه قبیله، 49)

 ***

لبهای حنظلی تو ایجاز بیدلی‌ست

توحید غنچه بسته و الحاد گم شده (ماه قبیله، 50)

در شعر «همراه»، معشوق را به گُل وحشی هندوکش تشبیه میکند:

آه ای گُل وحشی هندوکش! خوش باد فصل سرکشیهایت

تو نیستی، عکس تو با من هست، بختم شده با پیرهن همراه (همراه، 73)

در شعر «ماه شانۀ پامیر»، معشوق را به ماه شانۀ پامیر و درخشش چشمانش را به آتشکدۀ نوبهار و روشنای دل و جان خود را به بلخ باستان، تشبیه میکند:

مثل ماه شانۀ پامیر میرسی تو ناگهان روشن

تند میتپد دلم آنگاه چون دل ستاره‌گان روشن

در درخشش دو چشمانت نوبهار میزند شعله

باز، میشود دل و جانم مثل بلخ باستان روشن (ماه شانۀ پامیر، 73)

و با تشبیه کردن پیکر ناز معشوق به شهمامه، بر شهر غلغله و بامیان چنین اشاره‌های زیبایی دارد:

از شمامۀ پیکر نازت غلغله‌ست روز و شب در من

میشود ز رقص چشمانت سرنوشت بامیان روشن  (ماه شانۀ پامیر، 73)

در همین شعر، سبک لهجۀ یار را اوستایی میخواند و لبهای او را به لعل بدخشان تشبیه میکند:

سبک لهجه‌ات اوستایی، شاد و دلنشین و آهنگین

میشود ز صحبتت هر بار یک چراغ آسمان روشن

رنگ لعل تازۀ لبهات اصل معدن بدخشان است

میتراود از پس غمها مثل آب و برلیان روشن (ماه شانۀ پامیر، 73 ـ 74)

در شعر «ماه عسل»، سبک نگاه یار را به غزل ناب بیدل تشبیه میکند:

سبک نگاه تو غزل ناب بیدل است

همراه با چه کوه و کتل بوده عشق تو! (ماه عسل، 81)

در شعر «بی‌خیال»، حسّ یار را به بلخ، دل خود را به آتشکدۀ نوبهار و خود را به نوروز دشتهای مزار همانند میکند:

حسّ تو بلخ بوده، دلی گشته نوبهار

نوروز دشتهای مزارت شده کسی (بی‌خیال، 99)

و با تشبیه کردن معشوق و عشق به قندهار،  به خرقه و انار که از شناسه های آن شهر است چنین اشارۀ ظریفی دارد:

تو قندهار عشقی و از تار موی تو

رنگین شده‌ست خرقه، انارت شده کسی (بی‌خیال، 100)

در شعر «سفر قندهار»، درازی گیسوی یار را به سفر قندهار مانند میکند و دسترسی به آن را مانند آن سفر، پرمخاطره میداند:

تا فتح گیسوان تو راهی دراز است

آغاز کرده‌ام سفر قندهار را (سفر قندهار، 105)

و همچنان بر داستان خسرو و شیرین و فرهاد چنین تلمیحی زیبا بسته است: 

تا تیشه هست، خواب تو شیرین نمیشود

از سوی من سلام رسان شهریار را (سفر قندهار، 106)

در شعر «هدیه»، که شاعر آن را به همسر خویش بخشیده است، لحن کلام هزاره‌گی او را که گویشی از زبان فارسی دری است به دُرّ و قند تشبیه میکند و میگوید:

دُرّ دری‌ست لحن کلامت، هزاره‌گی

یعنی چقدر قند لبانت مکرّر است (هدیه، 115)

در شعر «دیر یعنی چه»، خود را درگیرِ یار میداند و این درگیربودن را همانا بسته بودن به زنجیر عکس یا تصویر رؤیاهای خود که آتش زدن برق چشمان یار است میداند و آن را به نشان دادن بلخ و بخارا توسط یار به شاعر،  تعبیر میکند:

... تصویر یعنی برق چشمانت که آتش زد

چشمم که دارد برق؟ این تعبیر یعنی چه؟

یعنی نشانم داده‌ای بلخ و بخارا را

گرگ است چشمانت، بگو کشمیر یعنی چه؟... (دیر یعنی چه؟، 141)

در شعر «صبح شما روشن»، لبهای یار را به قند سمرقند و خندیدن او را به بلخ و بخارا تشبیه میکند و خراسان را استعاره‌یی برای خود میگیرد:

لبت که قند سمرقند است بخند بلخ و بخارا را

بخند تا که خراسانم شود چو صبح و صدا روشن (صبح شما روشن، 147)

همچنان در همین شعر دو چشم یار را به حافظ و عطار و غزنه و نیشاپور مانند میسازد:

دو چشم حافظ و عطّار اند، دو شهر غزنه و نیشاپور

به سان چشم دو تا عاشق به عشق هم وَ جدا... روشن (صبح شما روشن، 147)

و گونه‌های او را به سیبهای سرخ بدخشان و خود او را به بلوغ دختر فرخار و پلک و مژۀ وی و ابروی خود را به شهرهای دوشنبه و کابل و تهران و آرامش محیط سبز خیالات یار را به دریای خزر تشبیه میکند:

دو سیب سرخ بدخشان اند دو گونه‌ات به هوسناکی

بلوغ دختر فرخاری! رُخت ز شرم و حیا روشن

دوشنبه، کابل و تهران اند به سان پلک و مژه، ابرو

بزن تو پلک و من ابرو تا که قلب عرش خدا... روشن

خزر خزر پر از آرامش محیط سبز خیالاتت

اگر به خاک زنی دستت شود چو جام طلا روشن ( صبح شما روشن، 148)

در شعر «شرشر کاریز»، زل زدن یار را به آشوب زلزله و حملۀ ویرانگر و تباه‌کن چنگیز به بلخ مانند میکند:

زل میزنی و زلزله آشوب میکند

در بلخ باز حملۀ چنگیز میشود ( شرشر کاریز، 164)

در شعر«مرز سمرقند»، با استعاره‌گرفتن سیمرغ برای نگاه معشوق و تشبیه مژگان انبوهِ او به  درختان گز تلمیحی بسیار زیبا بر داستان سیمرغ، پرورندۀ زال، و چوب گز که  از آن تیر دوسر برای کُشتن اسفندیار ساخته شده بود بسته است:

سیمرغ در پرواز بود از کنج چشمانت

پشت درختان گزِ انبوه مژگانت (مرز سمرقند، 170)

همچنان در چند بیت دیگر این غزل تلمیحی دیگر دارد بر داستان تیراندازی آرش کمانگیر برای تعیین مرزهای آریانای کهن و تثبیت جایگاه بلخ با زرتشت و آییین مزدایسنایش:

آن گاه با تیری که از خونم شده رنگین

از نو بکَش جغرافیای خاک ایرانت

بلخی بکش در آن که زرتشت اهورایی

آتش دمیده در بهارستان ایمانت... (مرز سمرقند، 170)

و به همین گونه  با تشبیه خال لب یار به مرز سمرقند و چشمان خود به رخش رستم تلمیحی دیگری دارد بر داستان گم شدن رخش رستم در سواد شهر سمنگان:  

در سمت چپ، خال لبت مرز سمرقندش

چشمان من رخشی که رو سوی سمنگانت (مرز سمرقند، 171)

و در همین شعر اشاراتی هم به شیراز و سعدی و حافظش و بیتهایی از خواجۀ شیراز نیز دارد:

خود را چو شیرازی بکش با سعدی و حافظ

تیمور شاه امّا نباشد نام سلطانت

میخواهم امّا مال من باشی فقط، حتّی

حافظ نبیند عکس یارش را به فنجانت (مرز سمرقند، 171)

در شعر «از بنفش جهان دو چشم تو»، رقص نگاه یار را به زرتشتی و مردمک چشمان او را به آتشکدۀ نوبهار تشبیه میکند:

زرتشتی است رقص نگاه تو نوبهار

آتشکده‌ست آدمیان دو چشم تو (از بنفش جهان دو چشم تو، 168)

با استعاره‌گرفتن اسفندیار برای عاشق و تشبیه کمان چشمان به گز بر داستان کشته شدن اسفندیار توسط تیری که از چوب گز ساخته شده بود اشاره میکند:

اسفندیار، کُشتۀ چشم سیاه توست

چوب گز است جنس کمان دو چشم تو (از بنفش جهان دو چشم تو، 168)

و همچنان اشاره‌یی دیگر دارد بر درفش کیانی و سیستان، سرزمین رستم و خانوادۀ او:

در اهتزاز مانده درفش کیان هنوز

در بادهای سرکش سستان چشم تو (از بنفش جهان دو چشم تو، 168)

و به همین گونه اشاره‌های دارد به بدخشان، آریانا یا ایران باستان و کیانیان و شهید بلخی:

پرلعل میشود جگرم چون لبت که سرخ

تا فکر میکنم به بدخشان چشم تو

شاید «شهید» بوده تبارت که این چنین

جاریست شعر از خلجان دو چشم تو

ایران باستان مرا زنده میکنی

رخشنده باد نسل کیان دو چشم تو (از بنفش جهان دو چشم تو، 169)

و در شعر «با قلم‌مو پیکر شهمامه را»، ارزگان، مسجد گوهرشاد، کوچه های خراسان، قلّۀ پامیر، تندیس از میان‌رفتۀ شهمامه، کابلستان و قصر دلگشا را همچون عناصر خیال چنین به کار میگیرد:

یک کمی همرنگ شیرین ارزگان منی

روی صخره قطره قطره ردّ پایت آشناست...

یاد گوهرشاد می‌افتند کاشیهای شهر

در خراسان کوچه کوچه این حکایت آشناست

بیشه بیشه از نگاهت آهوان رم میکنند

قلّۀ پامیر با حجب و حیایت آشناست

با قلم‌مو پیکر شهمامه را از نو بکش

رنگها را چون حنا انگشتهایت آشناست

مات کن با چشم بادامت نگاه شاه را

کابلستان با دو قصر دلگشایت آشناست (با قلم‌مو‌ پیکر شهمامه را، 178 ـ 179)

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1392ساعت 17:57  توسط صالح محمد خلیق  | 

غزلی به یاد  ابراهیم امینی

 

با تو کوچیدند از هر کوچۀ ویران بلخ

آن غزلخوان بچّه های شوخ و سرگردان بلخ

 

«زخم» از چشمان چنگیزیِ بدبینانِ خود

خورده یک بار دگر «زیباییِ» عریان بلخ

 

«مِه هوای چشمهایم را گرفته ست»،آه! یا

رنگ و رو رفته ست، بیتو، از «نگارستان» بلخ

 

«حلقه های زلف یارانت» پریشان گشته اند

بی «ترنّم» انجمنهای سخنگویان بلخ

 

«خط نخواهد زد» کس امّا آنچه را «بنوشته ای»

تا ابد خواناست در هر سردر و ایوان بلخ

 

 

آخرین پرسش

 

عدالت میکنی در حقّ من ای مهربان یا نه؟

مرا برمیگزینی از میان دیگران یا نه؟

 

گذشتاندم هزار و چند خوانِ آزمونت را

هنوز استی سرِ من مثل سابق بدگمان یا نه؟

 

زبانت را چشیدم مزّۀ توت زمینی داشت

ندانم میشوی یکروز هم شیرین زبان یا نه؟

 

زبان رسمی عشق است شعر و هیچ میدانی

سخنهای مرا آیا بدون ترجمان یا نه؟

 

برای آخرین بار از تو میپرسم: مرا خواهی؟

مبَر گپ را به دیگر سو، بگو یکراست هان یا نه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1392ساعت 13:48  توسط صالح محمد خلیق  | 

زادروز

 

باز روز اوّل مهر است، مهرانگیز!

سالگرد عشق مان و زادروزت نیز

 

در بهاران حضورت سوّمین بار است

سالِ من نو میشود از اوّل پاییز

 

دادمت روزی گل سرخ دلی، امّا

نیست حتّا اینچنینم هدیه­یی ناچیز

 

از سرود تازة خود دسته­یی صدبرگ

تحفه می­آرم که بزمت را کُنم گُلریز

 

میزبانت میشوم در ساحل آمو

است اگر دشوار باتورفتنِ شاندیز

 

«گُل کُنی» تا با نسیم گرمِ انفاست

میگذارم شمعِ عمرم را به روی میز

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 11:23  توسط صالح محمد خلیق  | 

خودسوزی

 

در این حوالیِ مسموم هر چه آموزی

نمیشود که کُنی زنده­گیِ امروزی

 

نسیم نور و رهایی نمیوزد، بانو!

 به سوی پنجره تا چند چشم میدوزی

 

سیاهی است و سیاهی، نمیتوانی رفت

اگر هزار هزار آفتاب افروزی

 

  من از همان یکمین روزِ عشق میگفتم 

که بسته است به روی تو راهِ پیروزی

 

ببین که رابعه گشتن هنوز ممنوع است

رگت بُرند اگر مِهر در دل اندوزی

 

ولی تو پر زدی و بال همچو ققنوسی

میان اینهمه آتشفشانِ کین­توزی  

 

و قسمتت به گمانم که از همان آغاز

به سانِ دخترِ خورشید بود خودسوزی

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 12:29  توسط صالح محمد خلیق  | 

رقص ماهیهای دستانت

 

رَخت شویی، آسمان طشتِ پرآبت میشود

ابر کف می­آوَرَد موجِ حبابت میشود

                       

در تمنّای نوازشهای دستانت، صنم!

خرمن گُل روسری، سبزه جرابت میشود

 

رقص ماهیهای دستانت تماشاکردنی­ست

شادمانی بخشِ هر مست و خرابت میشود

 

تا رسانَد دست بر دامان پاک و شسته­ات

تار و پودِ روح و جانِ من طنابت میشود

 

تا بنوشد آبِ لای پیرهنهای تو را

ماه حتّا نیمه­شبها آفتابت میشود

 

جشن بیرقهای رنگین رها در بادها

برگزار از تکّه­های جامه­بابت میشود

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 12:27  توسط صالح محمد خلیق  | 

سیزده­ بدر

 

گفتی­ ام: چیست آخرین اثرت؟

ـ نازنین! شعرِ اوّلین سفرت

 

از کجا تا به ناکجا با من،

منِ سرگشته، کُشته، در­به ­درت

 

رَفتنِ مان به جشنِ «سبزه­ لگد...»[1]

لحظه­ های اثیریِ «چَکرت»[2]

 

راه میرفتی و ستارة بخت

میفشانید زر به رهگذرت

 

سبزه میکرد پهن «پای­ انداز»[3]

سبزه میرُست هی به دَور­وبرت

 

سبزه بر رویِ سنگها حتّا

بهرِ گلگشتِ سیزده­ بدرت

 


[1] ـ سبزه لگد یا سبزه لگد کردن/ گشت و گذار به روی سبزه در روز سیزده بدر.

[2] ـ چکر/ گردش و تفرج.

[3] ـ پای انداز/ مفروشی که به رهگذر میهمان میگسترند.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 20:16  توسط صالح محمد خلیق  | 

مطالب قدیمی‌تر