تبليغاتX
سلام به آفتاب

سلام به آفتاب

شعرها و نوشته های صالح محمد خلیق

اشتباهِ عاشقی

 

راه اندازی نمودی کارگاه عاشقی را

تا بیاموزی برایم رسم و راه عاشقی را

 

دانش آموزت شدم تا جا دهی در مغز ـ مغزم

حسِّ خوب و پاک و شیرین ِگناه عاشقی را

 

از پیامدهای آن میدانم، امّا دوست دارم

تا کنم تکرار و تکرار اشتباه عاشقی را

 

عشق ورزم با تو آن اندازه تا آخر برآرم

از دلِ این عاشقی یکروز آه عاشقی را

 

تا به شام عمر خود خواهم تنفّس کرد، لیلا!

آن هوای تازه و عطرِ پگاه عاشقی را

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 20:19  توسط صالح محمد خلیق  | 

زادروز

 

باز روز اوّل مهر است، مهرانگیز!

سالگرد عشق مان و زادروزت نیز

 

در بهاران حضورت سوّمین بار است

سالِ من نو میشود از اوّل پاییز

 

دادمت روزی گل سرخ دلی، امّا

نیست حتّا اینچنینم هدیه­یی ناچیز

 

از سرود تازة خود دسته­یی صدبرگ

تحفه می­آرم که بزمت را کُنم گُلریز

 

میزبانت میشوم در ساحل آمو

است اگر دشوار باتورفتنِ شاندیز

 

«گُل کُنی» تا با نسیم گرمِ انفاست

میگذارم شمعِ عمرم را به روی میز

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 11:23  توسط صالح محمد خلیق  | 

خودسوزی

 

در این حوالیِ مسموم هر چه آموزی

نمیشود که کُنی زنده­گیِ امروزی

 

نسیم نور و رهایی نمیوزد، بانو!

 به سوی پنجره تا چند چشم میدوزی

 

سیاهی است و سیاهی، نمیتوانی رفت

اگر هزار هزار آفتاب افروزی

 

  من از همان یکمین روزِ عشق میگفتم 

که بسته است به روی تو راهِ پیروزی

 

ببین که رابعه گشتن هنوز ممنوع است

رگت بُرند اگر مِهر در دل اندوزی

 

ولی تو پر زدی و بال همچو ققنوسی

میان اینهمه آتشفشانِ کین­توزی  

 

و قسمتت به گمانم که از همان آغاز

به سانِ دخترِ خورشید بود خودسوزی

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 12:29  توسط صالح محمد خلیق  | 

رقص ماهیهای دستانت

 

 

رَخت شویی، آسمان طشتِ پرآبت میشود

ابر کف می­ آورد موجِ حبابت میشود

                       

در تمنّای نوازشهای دستانت، صنم!

روی دنیا روسری ­ات تا جُرابت میشود

 

رقص ماهیهای دستانت تماشاکردنی­ست

شادمانی بخشِ هر مست و خرابت میشود

 

تا رسانَد دست بر دامان پاک و شسته­ ات

تار و پودِ روح و جانِ من طنابت میشود

 

تا بنوشد آبِ لای پیرهنهای تو را

ماه حتّا نیمه­ شبها آفتابت میشود

 

جشن بیرقهای رنگین رها در بادها

برگزار از تکّه­ های جامه­ بابت میشود

+ نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 12:27  توسط صالح محمد خلیق  | 

سیزده­ بدر

 

گفتی­ ام: چیست آخرین اثرت؟

ـ نازنین! شعرِ اوّلین سفرت

 

از کجا تا به ناکجا با من،

منِ سرگشته، کُشته، در­به ­درت

 

رَفتنِ مان به جشنِ «سبزه­ لگد...»[1]

لحظه­ های اثیریِ «چَکرت»[2]

 

راه میرفتی و ستارة بخت

میفشانید زر به رهگذرت

 

سبزه میکرد پهن «پای­ انداز»[3]

سبزه میرُست هی به دَور­وبرت

 

سبزه بر رویِ سنگها حتّا

بهرِ گلگشتِ سیزده­ بدرت

 


[1] ـ سبزه لگد یا سبزه لگد کردن/ گشت و گذار به روی سبزه در روز سیزده بدر.

[2] ـ چکر/ گردش و تفرج.

[3] ـ پای انداز/ مفروشی که به رهگذر میهمان میگسترند.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 20:16  توسط صالح محمد خلیق  | 

 

تقویم لیلایی

 

نه جمشیدی، نه کوچی و نه ترسایی­ست تقویمم

بُوَد مبدای آن عشقِ تو، لیلایی­ست تقویمم

 

عسل استند یکسر ماهها و لحظه­ها شیرین

تهی از روزهای تلخِ تنهایی­ست تقویمم

 

نه شنبه و نه یکشنبه و نِی . . . نِی کار و نِی دفتر

هَمَش تعطیل است و جشن­برپایی­ست تقویمم

 

فقط یک لحظة جاویدِ بی­آغاز و بی­انجام

نه سال و ماه و روز و هفته­آرایی ست تقویمم

 

سَرِ میز و بَرِ دیوار، یا در جیب جایش نیست

که قلبی است و ناپیدا، فراجایی­ست تقویمم

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم فروردین 1390ساعت 20:19  توسط صالح محمد خلیق  | 

خورشیدِ خراسان

 

لبت انجیر خُلم و توت یاقوتیِ خنجان را

خجالت میدهد، دختر! زبانت قند بغلان را

 

روایت میکند صد کهکشان خورشید را چشمت

نگاهت صد خُمستان مستیِ انگور پروان را

 

تو چون نوروزهای آریایی نوربارانی

تو می­آیی و میپاشد نَفَسهایت بهاران را

 

شمالک میشود، عطرِ گل شب­­بوی میپیچد

به یکسو میزنی از ناز تا زلف پریشان را

 

تو را من دوست میدارم، تو را پیش از هزاران سال

ببین، باور نداری، جای جایِ بلخِ ویران را

 

نوشتم در تمام تاقها نام تو را تنها

و از عکس تو کَندم نقش، گلهای هر ایوان را

 

پرستیدم به یاد چشمهایت مِهر را روزی

زمانی رفتم آتشگاه، یادِ آن نگاهان را

 

هزاران سال نوری دُورتر هم، هر کجا باشم

تورا عاشق­ترین استم، تو خورشیدِ خراسان را

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 11:28  توسط صالح محمد خلیق  | 

لبخند


بَرَد تا ناکجای کشفهای تازه لبخندت

غزلهای مرا بخشد فضای تازه لبخندت

 

بزن لبخند سویم تا جهان بر من زَنَد لبخند

برایم میدهد حال و هوای تازه لبخندت

 

ز یکسو میزند زخمم نگاه فتنه انگیزت

ز یکسو از نمک بارَد بلای تازه لبخندت

 

جواب «دوستم داری؟» ـ همان «آریِ» دیرین را

به من گوید همیشه با ادای تازه لبخندت

 

بخوانَد سوی خود، بسیار خودمانی مرا هر صبح

پذیرایی کُنَد با شیرچای تازه لبخندت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 15:0  توسط صالح محمد خلیق  | 

چشم تو

آرام  وسر به زیر و به راه است چشم تو

اما دو چشمه سارِ گناه است چشم تو

 

تا باز میشود، گلِ خورشید میدمد

پیکِ سپیده، پِلکِ پگاه است چشم تو

 

باور بکن که کرده مرا غرقِ غرقِ خود

گردابِ چشم تو و گواه است چشم تو

 

افیونی و روانی و معتاد گشته ام

من را که کرده است تباه، است چشم تو

 

بسیار خسته ام بنشین رو به روی من

یک دو پیاله چای سیاه است چشم تو

ا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 18:1  توسط صالح محمد خلیق  | 

دوست دارمت

... و صفر ،نقطه و نقطه ،شماره میگیرم

نمیشوی «رُخ» و از سر، دوباره میگیرم

صدای نغمۀ نابی که پشتِ خطّ استی

و پرّ و بالی که از این اشاره میگیرم

به جستجوی دو ـ سه لحظه خلوتی با تو

ز دیگران دو ـ سه گامی کناره میگیرم

هلو ...!، ستاره و ماه و هر آنچه زیباییست

برای نامِ تو بعد استعاره میگیرم

سرودِ تازه نه، بل، «دوست دارمت» را باز

به ات به زمزمه مثلِ هماره میگیرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 10:35  توسط صالح محمد خلیق  |